جمع آمدهاند ، مصلحت درآنست كه ما جان خود را بدر بريم كه اكنون هيچ فايده نيست كه شاهزاده فيروز شاه صد هزار آدمى را گرد ايوان عين الحيات واداشته است . سرور يمنى بخت برگشته و سعادت رميده ، با فرزندان و متعلقان و آن مقدار كه توانستند برداشته و از دروازه بيرون آمدند و بمحنت تمام و زحمت بسيار ، جنگكنان خود را از سپاه ايران بر كنار انداختند و راه ملاطيه در پيش گرفتند و برفتند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون شاهزاده فيروز شاه در ميان بازار درآمد و رو بدر دروازه نهاد ، خلق بعضى در خواب بودند ، از خواب برجستند و از صورت حال آگاه شدند ، بدانستند كه اكنون فايدهيى ندارد كه ايرانيان مصر را گرفتند . پس هركس بچارهء كار خود مشغول شد و از بيم جان مىلرزيدند كه مبادا كه ملك داراب بريشان غضب كند كه خيلى از جوانان سپاه ايران در جنگ حصار بقتل آمده بودند . اما فيروز شاه ميرفت و اگر كسى در پيش مىآمد هلاك مىكردند و ميرفتند تا در دروازه رسيدند ، خلق بسيار آنجا جمع آمده بودند .
فيروز شاه با آن گردان جمله حمله كردند و نعره بر آن قوم زدند و تيغ در آن قوم نهادند .
از بيرون شهر سپاه ايران سوار شدند و رو بر كنار خندق نهادند ، لحظهيى حرب كردند .
چون فايدهيى نكرد بناچار سلاحها بريختند و امان خواستند . شاهزاده ايشانرا امان داد ، در طاق دروازه درآمدند و در دروازه برگشودند و پل بينداختند . سپاه ايران پيش آمده بودند ، در شهر راندند و شهر مصر را گرفتند . مظفر شاه در مصر درآمد و بر فيروز شاه آفرين كرد و گفت اى شاهزاده ، بر در ايوان بايد راندن تا باشد كه عين الحيات و توران دخت را بدست آريم . پس هر دو شاهزاده رو بر در ايوان نهادند .
اما مؤلف اين داستان كهن گويد كه چون خبر فتح ايرانيان بتوران دخت رسيد ، در حال پيش عين الحيات آمد و بند ازو برداشت و گفت : اى ملكه ، وليد خالد را گرفتند و پدر تو گريخت . عين الحيات گفت : در سلاح بايد رفت و سوار بايد شدن كه مصلحت اينست . توران دخت و عين الحيات هر دو سوار شدند و بر سر ميدان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 762
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٦٢