تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 761

مساهمون:

ص٧٦١
لرزه بر اندام افتاد . چهار دانگ از شب گدشته بود و در آن حوالى هيچ‌كس نبود . پهلوان بهزاد با تيغ كشيده بر وليد خالد حمله كرد . وليد زينهار خواست ، او را با نيك‌انديش ، هر دو را بربستند . فيروز شاه گفت : اى خوش‌خبر ، در پيش افت تا خود را بر در دروازه اندازيم و دروازه بگشاييم كه تا ملك داراب در شهر مصر درآيد . خوش‌خبر در پيش افتاد و آن مبارزان در عقب ميرفتند . مؤلف اخبار گويد كه مبارزان از راه نقم مىآمدند . بيك لحظه سه هزار مرد كه خلاصهء سيصد هزار مرد بودند ، از راه نقم بيرون آمدند . در آن نيم‌شب غوغا برخاست « 1 » كه ايرانيان از راه نقم بيرون آمدند و وليد خالد را با نيك‌انديش وزير ، هر دو را گرفتند ، اينك در ميان شهر تيغ ميزنند . وقت سحر بود كه اين خبر را بشاه سرور يمنى كردند كه اى ملك ، معلوم‌دان كه شهر بهم برآمده است . شاه سرور گفت : چرا ؟ تا گفتن كه آواز طبل جنگ از سپاه ملك داراب برآمد . سرور يمنى گفت : كار نه خيرست . درين دم هلال عيار رسيد و گفت : اى شاه ، چه نشسته‌اى كه فيروز شاه از راه نقم در شهر درآمد و شهر را گرفت . سرور يك مشت بر سر طيفور زد كه اى حرام‌زاده ! نه تو گفتى كه فيروز شاه در طلسم هلاك شده است ؟ اينك آمد و شهر را گرفت ! طيفور گفت : شايد كه دروغ باشد . ديگر خدمتكاران رسيدند كه اى ملك ، چارهء كار خود كنيد كه سپاه ايران از فلان دروازه در شهر درآمدند . سرور يمنى گفت : چه چاره كنيم ؟ طيفور گفت : اگر راست باشد ، ناچار ببايد گريختن . در حال شاه سرور سوار شد . غوغا در مصر افتاده بود و خلق از هر طرف مىدويدند و بعضى سلاح مىپوشيدند و بجنگ مىرفتند . سرور گفت : ما را نوعى بايد كردن ، باشد كه عين الحيات را بدست آوريم و خود را ازين شهر بدر اندازيم . هلال گفت : اى ملك ، تا آنجا كه عين الحياتست خيلى راهست و ما بدر دروازه نزديكيم و سپاه از پيش اين دروازه رفته‌اند كه فلان دروازه را گشودند و جملهء سپاه ايران بر آن دروازه
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواست