تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 760

مساهمون:

ص٧٦٠
نبى گشاده است و دوانزده هزار صندوق مال گرفته است و جمله در اسكندريه با طيطوس حكيم گداشته است . وليد خالد آه از جان برآورد و گفت اى نيك‌انديش ، من ديگر سخن طيفور نخواهم شنيدن كه امروز چه مبالغه كرد ! بعد از آن گفت : اى خوش‌خبر ، اين خلعت به تو فيروز شاه چرا داد و از دست او چون جستى ؟ خوش‌خبر گفت : اى ملك ، بنده را فرستاده بودى كه از حال او خبرى بازدانم ، ايرانيان از حال ما آگاه بوده‌اند ، ندانم مگر از ميان شهر كسى ايشانرا از حال ما آگاه گردانيده بود كه امشب از شهر مصر كسى بجاسوسى خواهد آمدن ، واقف باشيد ؛ عياران در كمين بودند و بىاختيار مرا بگرفتند و مرا پيش فيروز شاه بردند ، بلطف و مرحمت با من سخن كرد و از من سؤال كرد كه راست [ بگوى ] تا ترا نكشم ؛ هرچند كه بهانه گرفتم قبول نكردند و قصد هلاك من كردند ، من از جان خود بترسيدم ، ناچار راست گفتم كه من خدمت كار وليد بن خالدم و بجاسوسى آمده‌ام . وليد خالد حيران مانده بود كه خوش‌خبر چه خواهد گفتن . گفت : بارى چون خلاصى يافتى ؟ خوش‌خبر گفت كه شاه‌زاده فيروز شاه سؤال كرد كه بچه كار آمده‌اى ؟ گفتم از براى آن آمده‌ام كه خبر اينست كه فيروز شاه طلسم سليمان نبى را گشوده است و طيفور وزير ميگويد كه اين سخن دروغ است و كس در مصر باور نمىكند ، فيروز شاه گفت اينك من بسلامت آمده‌ام ، چون وليد خالد بسخن طيفور باور نمىكند ، من با تو بيايم تا ملك به چشم خود ببيند و باور كند ، اينك خود آمده است تا او را ببينى و باور كنى . مؤلف داستان و گزارندهء سخن چنين روايت مىكند كه وليد بن خالد چون اين سخنها از خوش‌خبر بشنيد ، حيران ماند ، گفت : اى حرام‌زاده ، چه هرزه ميگويى ؟ گفت : هرزه چه باشد كه اينك رسيدند ! ايشان درين گفتن كه سر تيغ بهزاد از زير تخت بيرون آمد و در عقب او فيروز شاه و در عقب او خورشيد شاه ؛ سالاران و مبارزان متعاقب يكديگر از زير تخت بيرون مىجستند . بيك لحظه ايوان وليد بن خالد از مبارزان ايران پر شد . وليد خالد را عقل و هوش از سر بدر رفت و نيك‌انديش را