و بهزاد و شهمرد نهروانى و رستم اردستانى ، مبارزان و نامداران ايران در عقب خوشخبر روان شدند ، تا سر نقم آمدند . نقم در ميان گنبدى بود ، خوشخبر گفت اينست راه نقم كه يك سر ديگر در زير تخت وليد بن خالد بيرون ميرود . فيروز شاه گفت اول تو پيش رو . خوشخبر قدم در نقب نهاد و در عقب او بهزاد و فرخزاد قدم در نقب نهادند . شاهزاده حكم كرده بود كه ده شمع كافورى با خود داشتند .
عياران [ شمع ] بدست گرفته بودند و در آن نقب مىرفتند . راهى پيچاپيچ پيش آمد .
تا خيلى راه برفتند ، تا عاقبت بپايان نقب رسيدند ، نردبانى از سنگ پيش آمد . خوش خبر را گفتند كه اول تو بيرون رو كه ما نيز در عقب تو بالا آييم . خوشخبر در حال بالا آمد .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه وليد بن خالد با نيكانديش وزير درين سخن بودند كه خوشخبر دير كرد ، از شب نيمى بيشتر بگذشت ، وقت صبح نزديك رسيد ، مىترسم كه مبادا او را المى رسيده باشد . نيك انديش گفت كه هيچ باكى نيست ، دير از براى آن مىآيد كه ميخواهد كه نيكو بازداند كه حال فيروز شاه چيست . وليد خالد گفت : اى وزير ، عظيم مشكل باشد كه فيروز شاه بسلامت آمده باشد ، كسى كه از چنان طلسم برهد و چنان طلسم بگشايد كه در عالم حريف او تواند بودن ؟ نيكانديش گفت كه هم اكنون خوشخبر بيايد و خبر بيارد كه فيروز شاه در طلسم هلاك شده است . ايشان درين گفتار بودند كه خوشخبر خلعت پوشيده از زير تخت بيرون آمد و در پيش وليد خالد خدمت كرد . وليد خالد چون او را با خلعت ديد ، گفت اى خوشخبر چرا دير آمدى و اين خلعت از كجا آوردى كه ازينجا كه رفتى اين خلعت نداشتى . خوشخبر گفت اى شاه از دولت ملك يافتم . گفت : چون و كه داد ترا ؟ خوشخبر گفت :
اين خلعت به من فيروز شاه پسر ملك داراب داد . وليد خالد گفت اى خوشخبر فيروز شاه زنده باز آمده است ؟ گفت : بلى آمده است و فتح كرده است و طلسم سليمان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 759
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥٩