راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه چون خوشخبر از فيروز شاه آن سخنها بشنيد ، با خود گفت كه راست ميگويد ، اگر راست نگويم بهلاك آيم ؛ خدمت كرد و گفت : اگر بجان زينهارم دهى راست را بگويم . فيروز شاه گفت : بدادار كردگار كه مرا با تو هيچ دشمنى نيست ، بلك ترا از جملهء مقربان خود گردانم و دايم در خدمت من باشى . خوشخبر گفت : بلى من غلام وليد بن خالدم و مرا نام خوشخبرست و از راه نقم آمدم تا خبر ترا بدانم كه طيفور وزير مىگويد كه آمدن شاهزاده دروغ است . بنده را فرستاده بودند كه از حقيقت اين معنى بدانم ، شما خود بسلامت و سعادت آمديد . ميخواستم كه بروم و خبر سلامتى شما را ببرم و طيفور را كور و شرمنده گردانم ، خود گرفتار شدم . فيروز شاه خرم شد و گفت اى جوانمرد ، اگر تو به روى و بگويى كه فيروز شاه آمده است ، شايد كه از تو باور نكنند ، من خود با تو بيايم تا وليد خالد مرا به چشم خود ببيند و باور كند . خوشخبر گفت كه شاهزاده حاكم است . فيروز شاه گفت اى خوشخبر راه نقم بكجاست ؟
گفت يك سر نقم در گورستانست و يك سر نقم در زير تخت وليد بن خالد است .
فيروز شاه گفت : اى بهروز ملك داراب را خبر كن كه ما امشب به شهر مصر خواهيم رفت ، چون هنگام صبح شود سپاه ما كوس حربى فرو كوبند كه ما در ميان شهر خروج كنيم و شما از بيرون شهر ، باشد كه شهر مصر را بگيريم . در حال اين خبر را به ملك داراب رسانيدند كه جاسوسى گرفتهايم و شاهزاده از راه نقم به شهر مصر خواهد رفتن ، سپاه وقت سحر كوس بكوبند . بعد از آن شاهزاده گفت كيست كه درين كار با ما يار باشد و با ما بيايد ؟ سيصد مرد مبارز پهلوان كه از نامداران سپاه بودند گفتند كه ما بياييم ، اين بگفتند و غرق پولاد شدند . شاهزاده گفت : چندان صبر كنيد كه ما در شهر درآييم ، هركه خواهد در عقب بيايد . بعد از آن فيروز شاه برخاست « 1 » ، حكم كرد تا خلعت زيبا در تن خوشخبر كردند . خوشخبر در پيش افتاد و فرخزاد
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواست