چون اندكى راه برفت ، قضاى خداى تعالى آن بود كه عياران در جستوجو بودند ، ناگاه به دو رسيدند ، چون قضاى مبرم او را بگرفتند و گفتند چه كسى ؟ گفت : از خدمتكاران سيامك سيه قبايم و بطلب كارى بيرون آمدهام . بهروز گفت : دروغ ميگويد ، او را بربنديد . خوشخبر را بربستند . بهروز عيار خنجر بركشيد و گفت : راست بگو كه تو چه كسى كه درين شب گرد سپاه ما مىگردى ؟ بهانهيى چند پيش آورد ، قبول نكردند . خوش خبر با خود گفت كه دانم با اينها فايدهيى نخواهد داشتن . گفت : مرا پيش شاهزاده فيروز شاه بريد تا راستى را بگويم .
بهروز در پيش افتاد و خوشخبر را مىكشيدند تا در پيش فيروز شاهش آوردند . بهروز پيش رفت و خدمت كرد و گفت : يكى را گرفتهايم ، مىگويد كه مرا پيش شاهزاده بريد كه راست را بگويم . فيروز شاه گفت : بياريدش . خوشخبر را پيش شاهزاده به زانو درآوردند . خوشخبر چون فيروز شاه را بديد گفت : آن حرامزاده طيفور دروغ گفت و مرا او در بلا انداخت ! فيروز شاه زند [ ه ] و بسلامت آمده است ! اگر از دست اينها رهايى يابم بروم و بملك بگويم كه ديگر سخن او را باور نكند كه مردكى دروغگويست . فيروز شاه نيم مست بود ، نگاه كرد ، جوانى را ديد ترك بىريش . شاهزاده گفت كه اين جوان ترك را كجا گرفتيد ؟ گفتند در ميان سپاه .
فيروز شاه . حكم كرد تا بند ازو برداشتند . شاهزاده او را در پيش خود بنشاند و بنواخت و بدست خود او را شراب داد . بعد از آن گفت : اى جوانمرد ، ما را معلوم كرده بودند كه امشب جاسوسى بلشكرگاه شما خواهد آمدن ، تا خبر ترا بازداند كه در مصر مىگويند كه آمدن فيروز شاه دروغ است . ما در كمين بوديم ، حكم چنين كرده بوديم كه امشب هيچكس از خيمها بيرون نيايند تا باشد كه آنكس را بگيريم . اكنون ترا گرفتيم ، اينك من فيروز شاهم كه با تو سخن مىگويم كه از اسكندريه آمدم و البته اين شهر را بخواهم گرفتن كه محبوبم در مصرست ؛ ترا آن بهتر باشد كه راست بگويى تا ترا تربيت كنم و اگر راست نگويى عيارانم دست از تو نخواهند داشتن ، ترا آن اولىتر كه با من راست بگويى .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 757
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥٧