امشب هيچكس از خيمه بيرون نيايد . سپاه در خيمها بعيش مشغول شدند . بهروز عيار و طارق عيار و شبرنگ عيار و سياوش عيار آن شب با هزار مرد گرد لشكرگاه ميگشتند و آن جاسوس را مىجستند . فيروز شاه و فرخزاد و بهزاد و خورشيد شاه و جمشيد شاه و شهمرد نهروانى و شيرين سوار طالقانى و رستم اردستانى و عبد الخالق ايرانى و فرخان همدانى از بزرگان جمعى بمى خوردن مشغول شدند . عياران در كمين بودند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه چون وليد بن خالد از سر حصار بازگشت ، هركس به وطن خود رفتند . وليد بن خالد با نيكانديش وزير گفت بيا كه دلم در گمانست ، كه اگر اين سخن كه طيفور گفت راست باشد ، و فيروز شاه در طلسم سليمان نبى عليه السلام بهلاك آمده باشد ، پس كار اين سپاه تمام كرديم . بيا تا خوشخبر را بفرستيم تا برود و خبرى بيارد . نيكانديش گفت چنين بايد كرد . پس هر دو در ايوان شدند و چندان صبر كردند كه از شب دودانگ بگدشت . ايوان خالى كردند و خوشخبر را طلب كردند . وليد خالد گفت : اى غلام از راه نقم برو بلشكرگاه ايرانيان و ببين كه فيروز شاه در طلسم هلاك شده است يا زنده باز آمده است . اى خوشخبر ، اگر خبر بشارت به يارى سرهنگى در ايوان به تو دهم .
خوشخبر گفت بنده باشم . جامه از تن بركند و جامهء شب روى در پوشيد و قدم در زير تخت نهاد كه يك سر نقم در زير تخت وليد خالد بود . [ شاه وليد گفت ] اى خوشخبر ، ما بيدار و هوشيار نشستهايم ، تا ترا آمدن . ايشان در انديشه و انتظار خوشخبر ، و خوشخبر مىرفت كه يك سر نقم در گورستان بود ، تا رسيد و بيرون آمد و دليروار قدم در سپاه ايران نهاد و ميرفت كه چند نوبت ديگر آمده بود . چون در سپاه درآمد هيچكس را نديد ، كه به حكم ملك داراب جمله در خيمها بودند . خوشخبر گفت : اين قوم جمله بعيشاند ، سپاه را خبر كنم تا برينها يك شبيخونى بكنند . اما حاليا از آمدن فيروز شاه معلوم كنم . رو بدر بارگاه فيروز شاه نهاد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 756
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥٦