بازرگان كه از جملهء محبان صادق و از وفاداران موافق بود ، نامهيى بنوشت و بر تيرى بست و در سپاه ايران انداخت . بدست شيرين سوار افتاد ، پيش شاهزاده آورد ، مطالعه كرد ، خط الياس بازرگان بود كه چند نوبت ديگر فرستاده بود ، در مكتوب چنين نبشته بود كه :
از آمدن شاهزاده باور نمىكنند ، و امشب وليد بن خالد كسى را از راه نقم خواهد فرستادن . معلوم باشد ، در طلب باشيد ، باشد كه آن كس را بگيريد و به راه نقم اين شهر مسخر كنيد ، تا كار بر شما آسانتر باشد ، و السلام .
فيروز شاه را معلوم شد كه اين شهر نقمى دارد ، و الياس بازرگان را معلوم شده است ، مكتوب از براى ما بفرستاد . شاهزاده اين بگفت و مكتوب را در بغل نهاد . همچنان حرب مىكردند ، تا روز به آخر آمد . چون شهر محكم بود ، و خلقى بىشمار بر برج و بارو برآمده بودند ، و وليد خالد حكم كرده بود كه جملهء خلق بر برج و بارو برآيند ، از عدد ستارگان و برگ درختان زيادهتر بودند ، بسيار خلق از هر دو طرف بهلاك آمدند ، اما بيشتر از ايرانيان زيرا كه در زير حصار بودند . طبل آسايش فرو كوفتند . وليد خالد عظيم خرم بود كه ايرانيان هيچ فرصت نكرده بودند و ملك داراب عظيم پريشان خاطر بود كه خيلى جوانان بهلاك آمده بودند و زخمداران را خود قياس نبود و شهر مصر شهرى عظيم محكم بود . چون ملك داراب فرود آمد و در بارگاه درآمد ، امرا پراگنده شدند ، تا جامهاى رزم بر كنند و جامهاى بزم در پوشند ، تا به خدمت ملك داراب بيايند . شاهزاده فيروز شاه آن مكتوب را بر ملك داراب عرض كرد . ملك داراب عياران سپاه را طلب كرد و آن حال را باز نمود . بهروز عيار گفت باشد آن كس را پيدا كنيم و بگيريم و به خدمت ملك بياريم . امشب هيچكس از خيمه بيرون نيايد ، ما كه عيارانيم با چاكران خود گرد سپاه برآييم و تجسس كنيم ، باشد كه بدست آريم .
چنين كردند و جملهء سپاه را آگاه كردند كه حكم ملك داراب چنين است كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 755
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥٥