تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤
[ بان ] با فيروز شاه يكى شد كه از بند جست و ملك زنگبار را بگرفت ، كاشكى صد فيروز شاه در سپاه ايران مىبود و آن عيارك طرارك ، به‌روز عيار ، نمىبود . اين همه خرابى بيشتر ازوست ، اين حيل را هم او كرده است . يكى را از جوانان سپاه ايران بر مركب گلگون فيروز شاه نشانده است كه فيروز شاه زنده است . اين دروغ است ، فيروز شاه در جزيرهء چهارشنبه هلاك شده است و مرا اين حال تحقيق است كه در علم يهودى چنين ديده‌ام ، و آن سپاه را نكبت رسيده است . يك امروز مردانگى كنيد و حرب عظيم با ايرانيان بجاى آريد كه فيروز شاه و طيطوس حكيم در طلسم هلاك شدند و فردا ازين قوم يكى نخواهند ماندن . وليد خالد عظيم شادان شد ، سرور يمنى دانست كه دروغ مىگويد ، از عداوتى كه با ايشان دارد وليد خالد را بريشان دلير مىگرداند . سرور يمنى گفت : اى شاه ، طيفور دروغ ميگويد ، آن فيروز شاه است كه در قلب سپاه ايستاده است . طيفور گفت : اى شاه ، [ شاه ] سرور از ايرانيان ترسيده است ، اگر صد سال از مرگ فيروز شاه بگذرد ، او خواهد گفتن كه دروغ است . وليد خالد گفت : حاليا امروز جنگ كنيد كه من امشب كسى بفرستم از راه نقب كه خبرى تحقيق بيارد . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه الياس بازرگان آنجا حاضر بود و سرور يمنى او را از براى روزى عزيز ميداشت . او آن مقالات ايشان مىشنيد و آن مناظره كردن طيفور ، و در هلاك فيروز شاه آن مبالغه كردن او را مىديد و با خود ميگفت كه در عالم هيچ‌كس فيروز شاه را دشمن‌تر از طيفور نيست ! اما مرا چيزى معلوم شد . در حال جنگ درانداختند ، گرد و غبار پيچيدن گرفت و از زير و بالا تير پران شد و طراقاى منجنيق برآمد و شعلهاى آتش در هوا روان شد ، مبارزان دل چون آهن كردند و سپرهاى پولاد در سر كشيدند ، سواران دليرى مىكردند و در پيش خندق مىآمدند و بقدم شاه‌زاده آن روز جوانان خراسان و عراق و آذربايجان و همدان جنگى كردند كه مريخ پيش ايشان سپر نهاد . در آن دم الياس