مرغ زرين فلك در پرواز آمد و زاغ سياه شب در گدار آمد ، خفتگان بيدار شدند و مستان هشيار شدند ؛ زمين در جوش و زمان در خروش و مهان و كهان جوشنپوش شدند .
ملك داراب حكم كرد تا كوس حربى و ناى برنجى و دبدبهء كابلى و صنج رومى و سپيد مهره و كرناى فرو كوفتند . ملك داراب سوار شد و برابر حصار مصر درآمد و عنان مركب بكشيد . شاهزاده فيروز شاه جامهاى مرصع در بر كرده و تاج مكلل بر سر نهاده بود ، و كمرى مرصع در ميان بسته ، حمايل شاهى آويخته ؛ سپاه ايران گرد حصار برآمدند . وليد بن خالد و سرور يمنى با طيفور وزير و نيكانديش وزير و شاهزاده صالح و شاه شجاع و شاه اسد و شاه حارث و جملهء بزرگان يمن و مصر بر سر حصار برآمدند ، به اميد آنك فيروز شاه ناچيز شده است و اين سپاه از غصه جنگ مىكنند . در سپاه ايران نظر كردند عظيم ايشانرا در شادى و خرمى ديدند . فيروز شاه را ديدند در پيش پدر ايستاده ، بر مركب گلگون سوار و چتر شاهى بالاى سرشان بازداشته . وليد خالد گفت : آن خود چتر ملك دارابست ، آن ديگر كه در پيش او بر مركب گلگون سوار ايستاده چه كس است ؟ چون فيروز شاه در جزيرهء چهارشنبه هلاك شده است ، پس اين چه كس است ؟ سرور يمنى گفت كه نيست شدن فيروز شاه را ما انديشه مىكنيم ، شايد كه آن نباشد . اين پسر صاحب قرانست كه من او را با فرخزاد بزنگيان دادم ؛ فيروز شاه هورنگ را كشته بود ، پدرش به خون خواستن پسر بر در شهر تعز آمد و خونى را طلب كرد ، طيفور مصلحت ديد ، ايشانرا گرفته بودم بديشان دادم . فيروز شاه از بند بجست و آن ملك را تمام بگرفت ، و زردهء جادو را بكشت و با سى هزار مرد از زنگبار بيامد ، و طومار زنگى را بكشت ؛ بدست مقنطرهء جادو اسير شد ، عاقبت خلاص شد و كار بدينجا رسيد كه مىبينى ! اگر از جزيرهء چهارشنبه بيايد و طلسم سليمان نبى را بگشايد ، عجب نباشد . طيفور گفت : آن كارها عياران كردند ، زردهء جادو بسبب بهروز عيار هلاك شد كه برو عاشق شده بود كه فيروز شاه را رهانيد تا فيروز شاه زردهء جادو را بكشت ، زندان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 753
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥٣