تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 752

مساهمون:

ص٧٥٢
فيروز شاه در آن طلسم ناچيز شده باشد ، ايرانيان اين طبل بشارت به دروغ مىزنند ؛ حاضر باشيد كه بخواهند گريختن . وليد خالد گفت : راست گفتى ، مرا تحقيق است كه سخن اينست كه طيفور گفت . شما نيز طبل بشارت بكوبيد تا ايشان بدانند كه ما دروغ ايشان را نخواهيم باور كردن و خبر مرگ فيروز شاه پيش ما تحقيق است . ايشان نيز بر كنار برج طبل بشارت بزدند . ملك داراب گفت كه خبر فتح ما راست ، ايشان طبل بشارت ميزنند ! روشن راى وزير گفت ، مگر سخن ما را باور نمىكنند . ملك داراب گفت : اگر باور نمىكنند فردا كه شاه‌زاده بيايد به چشم خود ببينند ، باور كنند . مصريان بدروغ كه خود ساخته بودند شادى مىكردند . الياس بازرگان در مصر بود ، و پيش شاه سرور يمنى مىبود . با خود گفت : چه قوم ابله‌اند كه دروغ خود را راست مىپندارند و راست مردم را دروغ ! حاليا بدروغ خود خرمى مىكنند تا چه شود . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه امراى ايران استقبال شاه‌زاده فيروز شاه كردند ، و فيروز شاه را در سپاه آوردند تا در بارگاه ملك داراب رسيد ، پياده شد و در بارگاه درآمد ، با خورشيد شاه و جمشيد شاه خدمت كردند . ملك داراب فيروز شاه را بنواخت و گفت : اى جان پدر ، از يزدان پاك همين مراد داشتم كه رويت بسلامت ببينم . جمشيد شاه را بنواخت . پس قرار گرفتند . فيروز شاه آنچه رفته بود ، از اول تا آخر جمله را بگفت : از گشادن طلسم و فتح گنج و كشتن آن جنى . ملك داراب نام يزدان برو خواند ، بفرمود تا باز طبل بشارت بزدند . سپاه ايران شادى مىكردند كه اينك شاه‌زاده بخرمى آمد ، فردا باشد كه ملك مصر بگيريم . وليد خالد حكم كرد تا طبل بشارت مىزدند و بدان دروغ شادى مىكردند و بكارسازى حرب مشغول بودند . خلق شهر هريك سخنى ميگفتند تا آن شب ديجور بسر آمد و خورشيد عالم‌تاب برآمد و سلطان روز بر تخت روشنايى نشست ، و درويش‌وار پير شب رخت تاريكى از جهان بربست ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 752 | مولانا محمد بن احمد بيغمى