اسم اعظم كه بر آن لوح نبشته بودند خواندن گرفت . به امر خداوند تعالى آن دريا به جوش و خروش درآمد و آن آب دريا بهم برآمد و آن تاريكى بيشتر شد . روايت چنين كردهاند كه ديوى عظيم سر از آب بيرون كرد ، سرى مثل گنبدى ، و دهانى چون غارى ، و دو چشم مثل دو طاس پر خون ، موى بهم برآمده ؛ بهيبت تمام سر و گردن را از آب دريا بيرون كرد . هركس كه با شاهزاده فيروز شاه بودند ، از آن جنى بترسيدند . آن جنى دستى چون تختى از آب بيرون آورد و قصد آن كرد كه كشتى شاهزاده را در كشد . از هيبت آن جنى جمله مدهوش شدند كه هيچ زندگى دريشان نماند مگر فيروز شاه كه دل و جگر مبارزان داشت و اسم اعظم ميخواند .
بهروز « 1 » عيار نيز بيهوش نشد كه از نسل غول بود .
اما چنين روايت كنند از بهروز عيار كه گفت : من بر كنار كشتى نشسته بودم و چون بيد مىلرزيدم ، در آن دمى كه آن پتياره سر و گردن از پيش كشتى بيرون كرد ، صورت و سرش به گاو مىماند و دو شاخ عظيم بر كلهء سر داشت ، و دستى چون دست آدمى در كشتى انداخت تا آن كشتى را به خود كشد . شاهزاده اسم اعظم ميخواند اما تيغ در ميان بسته بود و بيك دست قبضهء تيغ گرفته بود ، بر كشيد و بر بند دست جنى زد و دستش را قلم كرد ؛ آن جنى چون آنچنان ضربتى بخورد ، دستى ديگر بيرون كرد و در كشتى انداخت ، تيغى ديگر بزد و آن دست ديگرش را بينداخت ؛ جنى خواست كه شاخ بر آن كشتى زند ، فيروز شاه همچنان اسم اعظم ميخواند و ضربتى ديگر بزد بر سرش چنانك تا حلقش بشكافت ؛ جنى سر به آب فرو برد .
بهروز عيار نيز سر به آب فرو برد و سر برآورد و گفت : اى شاهزاده ! صد هزار آفرين بر سر دستت باد ! هرگز در عالم بدل و جگر تو مرد نباشد ! مردانه رفتى و چنين حرامزادهيى را بدوزخ فرستادى ! جمله آب دريا خون گرفت . چون لحظهيى برآمد آن جنى مرده بر روى آب آمد . راوى اخبار گويد كه درازى بالاى آن جنى شصت ارش بود .
چون آن جنى كشته شد ، آن تاريكى نماند و آب بالا آمد ، كشتى روان شد .
هامش
( 1 ) - در اصل : پيروز