تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 746

مساهمون:

ص٧٤٦
فيروز شاه گفت : اى به‌روز ، ياران ما را چه شد كه همه مدهوش شدند ! ايشانرا بيدار كن تا تفرج كنند كه يزدان ما را چه فتحى داد ، اكنون نه وقت خواب كردنست . به‌روز بر سرين ياران آمد ، اول طارق عيار را بيدار كرد و گفت : اى عيار ، بطلسم گشودن آمده‌اى يا بخواب كردن ؟ طارق ديده را بر گشود و خود را زنده ديد . گفت : اى به‌روز ، ما زنده‌ايم ؟ به‌روز گفت : اگر زنده نيستى پس چون سخن ميگويى ؟ طارق گفت : شاه‌زاده فيروز شاه كو ؟ گفت : برخيز تا ببينى كه شاه‌زاده چه كرده است ! طارق برخاست ، چشمش بر آن جنى افتاد كه بر روى دريا افتاده بود و صد هزار جانور آبى از گوشت او مىبردند و شادى مىكردند كه جمله ازو به زحمت بودند . خورشيد شاه و آن جمعى كه با شاه‌زاده آمده بودند جمله به خود آمدند و آن حال را بديدند ، بر دست و بازوى شاه‌زاده آفرين كردند و كشتى را مىراندند تا بدان جزيره رسيدند و چندين كشتىها ديدند كه بر كنار جزيره ايستاده بودند ، جمعى را ديدند كه در آن جزيره مىگشتند . راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه آن طايفه جمشيد شاه بود با يارانش ، كه چون فيروز شاه آن اسم اعظم بخواند و آن جنى را بكشت ، و آن بخار و تاريكى گم شد ، و آن طلسم باطل شد ، و آن كشتى از سرگردانى وارست ، جزيره نزديك بود ، ملاحان كشتى را بدان جزيره راندند . جمشيد شاه از كشتى [ به ] جزيره بيرون آمد ، با ملاحان گفت : اين چه حالتست ؟ مگر اين طلسم باطل شد كه اين كشتى از گردش وا ايستاد و تاريكى و بخار نماند ؟ ايشان گفتند كه بىحكمتى نيست . ايشان درين انديشه بودند ، كه كشتى فيروز شاه بر كنار جزيره رسيد . ايشان آواز غلبه شنيدند ، پيش آمدند و نعره مىزدند . خورشيد شاه از دور برادر را شناخت . گفت : اى شاه‌زاده ، اينك برادرم جمشيد شاه بر كنار دريا ايستاده است ؛ او نيز نعره زد كه كشتى بر لب دريا رسيد . به‌روز عيار از كشتى بيرون جست و از آمدن فيروز شاه و جنى كشتن و باطل كردن طلسم ، جمله با جمشيد شاه بگفت . جمشيد شاه گفت : شكر