ازين طلسم برهانيم . خورشيد شاه بگريست و وصيت جمشيد شاه را بگفت كه « سلام مرا بفيروز شاه برسان و بگو كه مرا فراموش مكن » . فيروز شاه بگريست . راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون شب درآمد ، رخت بر برج كشيدند ، تا عالم تاريك شد ؛ آن جزيره با آن پرىزادگان پيدا شدند ، چنانك در خدمت ياد كرديم ، فيروز شاه از دور آن پرىزادگانرا بديد ، تا وقت روز جمله ناپديد شدند ، جزيره نيز ناپديد شد . فيروز شاه عظيم متعجب شد .
بختيار وزير صفت آن جزيره و طلسم بسيار در پيش شاهزاده كرده بود .
شاهزاده رو به بختيار كرد و گفت : اى وزير ، آنچه گفتى شنيديم و ديديم ، اكنون از تو سؤالى داريم . بختيار گفت : بنده باشم . گفت : درين شهر هيچ علامتى غريب هست ؟
بختيار گفت بلى هست . در بيرون شهر اسكندريه بر لب دريا ، برابر اين جزيره ، گنبدى از سنگ ساختهاند ، اما آن گنبد هيچ در ندارد و هيچكس نداند كه آن گنبد براى چيست و خطى سطبر بقلم يونانى بر گرداگرد آن گنبد نبشتهاند و هيچكس نميتواند خواندن . فيروز شاه گفت : اى حكيم ، بهرحال سوار شويم و در پيش آن گنبد رويم ، بنگريم كه چگونه جاييست . پس در حال سوار شدند و خلق شهر جمله بيرون آمدند تا بپاى آن گنبد رسيدند . شاهزاده نگاه كرد ، گنبدى ديد عظيم بزرگ ، سر بر فلك كشيده ، چنانك گرداگرد آن گنبد از دويست قدم بيشتر بود اما هيچ درى برو پيدا نبود . فيروز شاه گفت : اى حكيم ، اين خط يونانيست بيا و برخوان . حكيم پيش رفت و خواندن گرفت تا تمام برخواند « 1 » . گفت : اى شاهزاده ، برين گنبد نيز همان نبشتهاند كه بر آن مكتوب نبشته بودند كه اين گنج از براى فيروز شاه نهادهايم ، او بردارد و نصيب او شود و كليد اين گنج درين گنبدست و كليد اين گنبد در منقار مرغيست كه بر سر اين گنبدست ، اگر به سه چوبهء تير اين مرغ را از گنبد بيندازد در گنبد پديد آيد ، در گنبد اندرون رود و راه گشاد طلسم بدست آرد و آن گنج بردارد و بكام دل بخورد و از بهر
هامش
( 1 ) - در اصل : برخاند .