فيروز شاه رسيدند . شاهزاده برخاست و طيطوس حكيم را در كنار گرفت . طيطوس بر شاهزاده آفرين كرد و [ گفت ] : مردانه رفتى ! فيروز شاه گفت : از دولت تو بود كه آن خطها را بخواندى ، اما هيچ نبشته نبود كه جنى هست و مىبايد كشت . طيطوس گفت : تا تو نترسى و به اختيار ترك نكنى . تو صاحب قران عالمى و خيلى جنى در دست تو هلاك خواهد شدن . فيروز شاه گفت : اى حكيم ، يك بار در ميان اين جزيره در آواين گنج را تفرج كن كه ما هنوز پيش نرفتيم . حكيم گفت : خداوند اين گنج تويى ، بىتو كارى پيش نرود . شاهزاده فيروز شاه برخاست ، با آن جمع روان شدند تا پيش آن ميل رسيدند . گرد ميل برآمدند ، آن ميل از برنج بود و در پاى ميل درى از پولاد ساخته بودند و قفلى از پولاد بر آن در زده ، بنام فيروز شاه ؛ هركس كه خواست بگشايد ، نتوانست . طيطوس حكيم گفت : ترا دست بايد نهادن .
شاهزاده دست بنهاد ، فى الحال قفل در گشاده شد . شاهزاده اندرون رفت ، سردابهيى بود ، بر در آن سردابه هم قفلى عظيم زده بودند . شاهزاده آن قفل را نيز بر گشود ، درآمد ، گنجى ديد بىپايان كه حد نداشت ، از لعل و ياقوت و زمرد و درّ خوشاب و زر سرخ و سفيد و گوهرهاى بىقيمت كه در خمهاى رويين كرده بودند به اساس تمام .
فيروز شاه عظيم خرم شد ، حكم كرد تا آن گنج و مال را بتمامى از آن سردابه بيرون كشند و در كشتيها به اسكندريه برند و خود بيرون آمد و در ميان جزيره به شراب خوردن بنشست . مردم در كار بودند تا چند كشتى را از مال پر كردند .
به چند روز اين كار تمام شد ، بعد از آن رو به اسكندريه كردند . چون به اسكندريه رسيدند خلق اسكندريه استقبال كردند . فيروز شاه يك كشتى از آن مال به مردم اسكندريه بخشيد و باقى را حكم كرد تا صندوقها بياوردند و آن مالها را در آن صندوقها كردند و جمله را مهر بر نهادند . مال اسكندريه و مال جزيرهء چهارشنبه دوانزده هزار صندوق بود . فيروز شاه گفت : اى حكيم ، تو با گل اندام و بختيار وزير اينجا باشيد ، من بشتاب تمام بروم كه مدتيست كه شهر مصر در حصارست ، باشد كه شهر مصر را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 748
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٤٨