جنى است ، چون اين لوح ببيند ، اين اسم اعظم بشنود ، بداند كه وعده تمام شده است كه ما او را چنين گفتهايم كه چون اين لوح پولاد ببينى و اين اسم اعظم بشنوى بگريزى و اين گنج و اين جزيره بدان كس بگدارى و سر خود گيرى . چون آن ديو برمد و بگريزد البته اين طلسم باطل شود .
فيروز شاه عظيم خرم شد و آن لوح در بغل نهاد و بيرون آمد و گفت : يافتم آنچه مىجستم ! اكنون كارسازى كنيد تا برويم و اين طلسم را باطل كنيم و جمشيد شاه را بدست آوريم . آن لوح بطيطوس بنمود و آنچه خوانده بود باز گفت . حكيم گفت : راستست ، تو صاحب قران شرق و غرب عالم خواهى بودن و كارهاى عظيم از دست تو خواهد برآمدن . فيروز شاه در سكندريه درآمد ، حكم كرد تا ملاحان استاد جمع آمدند . فيروز شاه گفت اى استادان ملاح ، مرا تا به حد آن تاريكى ببريد ، اما به شرطى كه از طرف آفتاب برآمدن باشد . جمله گفتند بنده باشيم . فيروز شاه گفت : امشب كارها تمام كنيد كه ما فردا از اول روز بدين كار مشغول خواهيم شد . پس فيروز شاه به شراب خوردن بنشست . گل اندام كارسازى كشتى مىكرد تا آن شب بگدشت . اول بامدادان شاهزاده فيروز شاه سوار شد . خلقى بسيار بر كنار آب دريا آمدند . شاهزاده بر كنار دريا آمد ، چون بر كنار دريا رسيد ، طيطوس حكيم را بر كنار دريا بگداشت . با جمعى از بزرگان با خورشيد شاه ، و از عياران بهروز عيار و طارق عيار در كشتى درآمدند و كشتى مىراندند تا بعد از سه روز بدان مقام آمدند ، چنانك بر آن لوح نبشته بود . شاهزاده در آن دود و بخار نگاه ميكرد كه از آن دريا بالا مىآمد و آن موضع را سياه و تاريك كرده بود ، عجب ماند و گفت : اى جوانمردان ، حاضر وقت باشيد كه لوح به دريا خواهم نمودن و اسم اعظم خواهم خواندن .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه شاهزاده توكل بر خداى تعالى كرد و آن لوح را از بغل بيرون آورد و بدان تاريكى بنمود و آن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 744
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٤٤