سكندريه نيز خرج كند و نام نيك در عالم پيدا كند . فيروز شاه چون اين سخن بشنيد دست بكمان خوارزمى كرد و يك چوبه تير خدنگ در بحر كمان پيوست و بر آن مرغ بينداخت ، از زير دم مرغ بيرون رفت ، آفرين از خلق برآمد ؛ چوبه تيرى ديگر بينداخت ، از پيش گردن مرغ بدر رفت ؛ تير سيوم بر سينهء مرغ زد كه مرغ را با آن كليد بينداخت .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه آن گنبد در چرخ درآمد ، چنانك از آن هيبتى عظيم بر دل خلق نشست ، بعد از لحظهيى آرام گرفت و جفتى درى از پولاد پيدا شد و قفلى عظيم بر آن در زده ، هرچند جهد كردند بدست هيچكس گشاده نشد . طيطوس حكيم گفت : اين گنج را بنام تو نهادهاند و اگر جملهء عالم جمع شوند نتوانند گشادن مگر هم تو بگشايى . فيروز شاه پياده شد و آن كليد بستد و نام يزدان بر زبان آورد ، گفت : بنام تو كه خدايى ! پس كليد در آن قفل كرد و حركت داد ، به امر خداى تعالى گشاده شد . فيروز شاه چون در را برگشود و قدم در گنبد نهاد ، در برابر لوح عظيم ديد از پولاد ، از ميخى درآويخته بودند . شاه زاده آن لوح برگرفت ، بر يك طرف نبشته بودند كه : « اى فيروز شاه ؛ چون يزدانت فرصت بدهد در اين گنبد بگشايى و اين لوحبردارى و خواهى كه طلسم چهارشنبه بر گشايى و گنج سليمان نبى عليه السلام بردارى ، ما خود از براى تو گداشتهايم كه يزدان نصيب تو كرده است و بدست تو خواهد خرج شدن ؛ و بدان و آگاهباش كه اين مملكت بسبب اين گنج خراب شود و تو بدين مال باز اين شهر را آبادان كنى و گشاد اين طلسم اينست كه بر روى ديگر اسمى چند از اسماء اعظم نبشتهايم كه اين گنج و اين طلسم را بدان اسم اعظم بستهايم ، باطل كردن اين طلسم هم بدين اسم اعظم است .
چون در كشتى نشينى از طرف آفتاب برآمدن ، بجانب آن طلسم روى ؛ چون بدان طلسم برسى اين اسم اعظم را بخوانى و بر آن طلسم بدمى و اين لوح پولاد را بدان تاريكى بنمايى ، كه ديوى را بدين طلسم موكل كردهايم و اين طلسم بسبب آن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 743
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٤٣