تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١
راوى داستان گويد كه چون شاه‌زاده فيروز شاه با طيطوس حكيم عزم اسكندريه كردند ، پيش روان رفتند و از آمدن فيروز شاه حكيم خورشيد شاه را خبر كردند . گل اندام خرم شد و حكم كرد تا خلق اسكندريه استقبال كردند . گل اندام و خورشيد شاه دو روزه استقبال فيروز شاه رفتند تا به دو رسيدند و از پشت مركب پياده شدند و ران و ركاب شاه‌زاده را ببوسيدند . فيروز شاه را چون چشم بر خورشيد شاه افتاد در حال پياده شد و خورشيد شاه را در كنار گرفت و از فراق برادرش پرسش كرد و بنواختش و دلدارى كرد . طيطوس حكيم گفت : اى خورشيد شاه ، هيچ انديشه مكن كه برادرت زنده است و سلامت است و شاه‌زاده بدان آمده است كه طلسم چهارشنبه را بگشايد كه من در طالع شاه‌زاده ديده‌ام كه اين كار بدست او تمام خواهد شد . گل اندام خدمت كرد . فيروز شاه سؤال كرد كه اين كيست ؟ گفتند كه گل اندام اينست . فيروز شاه او را پرسش كرد و بنواخت و گفت چونى از زحمت مبارزان من ، كه شنيده‌ام كه خيلى كارهاى نيك كرده‌اى . گل اندام بگريست و گفت : اى ملك ، روامدار كه بىمراد باشم ، هرچه كردم بمحبت جمشيد شاه كردم ، عاقبت او خود وفا نكرد و خود را در ورطهء هلاك افگند و ما را در فراق خود داشت . فيروز شاه گفت : هيچ باكى نيست ، اگر يزدان حكم كرده باشد ، جمشيد شاه بسلامت به تو برسد . پس از آنجا رو به اسكندريه نهادند . خلق پيش آمدند ، نثار و گاو و گردون كشيدند و دعا و ثنا بر جان شاه‌زاده فيروز شاه مىكردند . شاه‌زاده خلق را عذرخواهى مىكرد تا در شهر اسكندريه درآمد ، تا در ايوان اسكندر شاه فرود آمدند . شاه‌زاده پياده شد و در ايوان رفت و بر تخت اسكندر شاه برآمد و قرار گرفت . گل اندام كمر خدمت بربست و خدمت شايسته مىكرد تا مجلس گرم شد . فيروز شاه گفت : ما را نه وقت شراب خوردنست ، چون بطلب كارى آمده‌ايم ، اول آن كار را پيش مىبايد بردن ؛ امشب شب چهارشنبه است بر بالاى برج برآييم و آن جزيره را تفرج كنيم و در آن كار انديشه كنيم ، باشد كه يزدان پاك فضل كند تا آن جوان را