مصر خيلى كارها هست ؛ اول طلسم چهارشنبه بايد گشودن ، چون آن گنج بگشايى آنگاه شهر مصر بگيرى ، اما مرا در طالع نكبتى هست ندانم كه از كجا خواهد بودن اما عاقبت آن خير خواهد بود . ملك داراب گفت : اى جان پدر ، سخن حكيم را حاجت به آزمايش نيست كه آنچه او ميگويد از علم ميگويد ؛ ترا به اسكندريه بايد رفتن ، باشد كه جمشيد شاه را از آن ورطهء هايل بتوفيق خداى تعالى برهانى . فيروز شاه گفت بروم اما به شرطى كه حكيم با من بيايد . طيطوس گفت بيايم كه بىمن خود نمىشود ، اما درين رفتن من نكبتى هست ، اما توكل بر خدا بيايم . پس حكم شد كه فيروز شاه با طيطوس حكيم و بختيار وزير با عياران بعضى با هزار سوار به اسكندريه روند ، و مهر و فهر و جهر با سى هزار سوار بر طرف ملاطيه روند كه بهمن زرينكلاه در شهر ملاطيه دربند است ، مظفر شاه با پهلوان بهزاد به گردن گرفتهاند كه دمشق را بگيرند و بهمن زرينقبا را از بند برهانند ، اما بعد از گرفتن مصر بروند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه آن شب كار راستى كردند . روز ديگر فيروز شاه پدر را و امرا را وداع كرد و با طيطوس حكيم عزم سكندريه كردند . مگر اين خبر در شهر مصر افتاد و سبب افتادن اين خبر در شهر مصر آن بود كه شهر مصر را نقمى بود عظيم و سر نقم در زير تخت وليد خالد بود ، وليد خالد را غلامى بود كه معتمد او بود و او را نام خوشخبر بود . آن غلام از راه نقم گاهگاه مىآمد و جاسوسى مىكرد و به راه نقم بازمىگشت ؛ آن روز آمده بود و از صورت حال معلوم كرده بود و با وليد خالد بگفت كه فيروز شاه به اسكندريه ميرود كه جمشيد شاه در طلسم سليمان افتاده است ، او ميرود كه او را برهاند . وليد بن خالد گفت اگر اين سخن راست باشد كه فيروز شاه بسكندريه ميرود كه طلسم سليمان نبى را بگشايد پس كارها بر ما آسان شد ، ممكن نيست كه فيروز شاه از آن طلسم تواند بيرون آمدن كه چندين هزار آدمى در آن طلسم رفتند و يكى بدر نيامدند . دشمنان انديشها مىكردند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 740
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٤٠