كه آن طلسم هيچ دوايى ندارد كه چندين شاه و شاهزاده و حكيمان فيلسوف آمدند و هلاك شدند و كس تدبير آن نمىتواند كردن ، اما آن طلسم را نامهيى هست ، اكنون چند سالست كه آن مكتوب بدست ما افتاده ، بر رقّ آهو نبشتهاند ، اما هيچكس نمىتواند خواندن كه به خط يونانى است ، از حكماى قديم يونانى بايد كه آن خط را بخواند .
طيطوس حكيم گفت . من بخوانم كه من از يونانم و پسر مرنقاليس حكيمام . راوى گويد كه ملك داراب طيطوس حكيم را از يونان آورده بود و در همه علمى ماهر و استاد بود .
بختيار برفت و آن خط بياورد و بدست طيطوس حكيم داد . طيطوس برگشود ، بسطبرى انگشت نبشته بودند كه تا دير سال بماند . آسان خواندن گرفت ، هم به زبان يونانى بود . به غير از طيطوس حكيم هيچكس نمىدانست ، تا تمام برخواند . گفت :
بىمژدگانى نگويم . ملك داراب خرم شد ، دانست كه حكيم سخنى نگويد كه نداند ، دانست كه مژده طلب مىكند . ملك داراب او را انعام فرمود و گفت بگوى اى حكيم خردمند . حكيم گفت ملك را بقا باد . درين گنجنامه نبشته است كه « اين گنجيست كه سليمان بن داود عليه السلام نهاده است ، از براى جوانى كه شاهزادهء ايران باشد و بطالع سعد از مادر در وجود آمده باشد . چون ايزد تعالى اين گنج را نصيب او كرده است لابد شد ما را طلسم كردن تا دست هركسى بدان نرسد » . ملك داراب گفت : اى ملك حكيمان روزگار ، آن كدام شاهزاده است ؟ كاشكى مىدانستيم ، او را طلب مىكرديم و اين كار به دو مىفرموديم كه جمشيد شاه بزه ( ؟ ) است . حكيم گفت :
آن شاهزاده فيروز شاه است كه من در طالع او ديدهام كه چند گنج بيابد و چند طلسم بگشايد و او را از بطن عين الحيات فرزندى شود كه از پدر صاحب قرانتر باشد ؛ هيچكس در عالم اين طلسم را نتواند گشودن و آن گنج هيچكس برنگيرد الا فيروز شاه .
فيروز شاه از آن كلمات حكيم خرم شد و گفت : اى حكيم خردمند ، اول شهر مصر بگيريم يا اول گنج سليمان نبى عليه السلام بگشاييم ؟ طيطوس حكيم گفت كه در گرفتن شهر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 739
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٣٩