تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
آن مرد رونده را نام شهاب بود ، به اندك فرصتى بمصر رسيد . در آن حال سپاه ايران در حرب بودند ، وليد خالد و سرور يمنى بر سر حصار آمده بودند و خلق را در جنگ كردن دلير مىكردند . درين حال شهاب در رسيد ، پيش شاه‌زاده فيروز شاه آمد و خدمت كرد . فيروز شاه گفت چه كسى و از كجا مىآيى ؟ گفت از سكندريه مىآيم و مكتوبى دارم ؛ ببوسيد و به فيروز شاه داد . از پشت مركب شاه‌زاده مطالعه كرد ، چون بر مضمون نامه واقف شد آه و دريغ برآورد ، حكم كرد تا طبل آسايش بزدند و گردان ايران دست از جنگ باز داشتند . وليد بن خالد گفت كه سبب چه بود اى وزير كه ايرانيان دست از جنگ بازداشتند ؟ نيك‌انديش گفت نمىدانم ، معلوم شود ! اما راوى اين داستان و گزارندهء اين سخن چنين روايت مىكند كه چون هر دو سپاه از حرب بازگشتند ، جامه‌هاى « 1 » رزم بركندند و جامهاى بزم در پوشيدند و به حضرت ملك داراب حاضر آمدند . جملهء امراى دولت قرار گرفتند . فيروز شاه عظيم پريشان خاطر بود . ملك داراب گفت : اى جان پدر ، سبب ملالت چيست ؟ شاه‌زاده گفت شخصى از اسكندريه آمده است و عجب خبرى مىگويد ، بر در بارگاه است ، طلب كنيد . طلب كردند و درآوردند ، در پيش ملك داراب خدمت كرد . گفتند چه خبر دارى ؟ گفت : ملك را بقاباد ، جمشيد شاه در طلسم سليمان نبى رفت ! ملك داراب گفت : چگونه بود ؟ گفت سخن در مكتوبست . فيروز شاه مكتوب از بغل بيرون كرد و بدست طيطوس حكيم داد تا حكيم بخواند . هركس كه آنجا بودند بشنيدند ، بگريستند و ازو دريغ خوردند و از غم جمشيد شاه زارى كردند و از وفاى گل اندام حيران شدند . ملك داراب دست بر دست زد . بختيار وزير آنجا حاضر بود ، ملك داراب گفت اى بختيار ، ! صفت آن طلسم بگوى تا ما را معلوم شود ، باشد كه بدواى آن مشغول گرديم . بختيار گفت : ملك داراب را بقا باد . چند نوبت گفتم و باز ميگويم
هامش
( 1 ) - نخستين بارست كه درين نسخه « هاء حركت » در مورد جمع بستن كلمه به « ها » حفظ شده است .