نهاده بودند و مىگرديدند ؛ آن كشتى ايشان در آن ميان درآمد و مىگرديد . چنان تيز مىگرديد كه ديده كار نمىكرد . اما آن ميل در ميان جزيره پيدا بود . هرچند كه جهد كردند كه كشتى را پيش جزيره رانند نمىتوانستند . جمشيد شاه گفت كه عجب حالتى مشكل ما را دست داده است ! چون كنيم ؟ ملاحان گفتند كه چند كشتى كه مىگردند ، همچون ما طامعان بودهاند كه بطمع مال آمدهاند و هلاك شدهاند ! و آن روى دريا همه تخته پارها گرفته بود ، كه بعضى كشتىها پوسيده و ريزيده بود و تختها از هم جدا شده بود و پوسيده ؛ و بعضى نومرده و گند در ايشان افتاده .
جمشيد شاه چون آن حالتها را بديد ، گفت كه حال ما نيز همچنين خواهد شد ؟ ملاحان گفتند چندان كه زواده داريم نميريم ، بعد از آن بناچار ببايد مردن . جمشيد شاه گفت مرا برادر و ياران هستند ، شايد كه چارهيى كنند . ملاحان گفتند كه هيچكس چارهء اين كار نداند ، مگر آن صاحب قران كه اين كار بدست او برآيد . جمشيد شاه گفت شايد كه آن صاحب قران فيروز شاه باشد . ايشان دل بر مرگ نهادند كه روز از شب و شب از روز فرق نمىكردند ، مگر كه شب چهارشنبه كه آن چراغها مىديدند ، مىدانستند كه چهارشنبه است كه آن پرىزادگان جمع مىشدند .
[ اما ] مؤلف اخبار و گويندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه چون آن كشتى [ بانان ] كه در عقب جمشيد شاه آمده بودند ، برسيدند و كشتى جمشيد شاه را نديدند ، دانستند كه ايشان به اختيار خود خود را بهلاك انداختند ، سه روز در آن حوالى بگشتند ، دانستند كه ايشان براهى رفتهاند كه باز آمدن ممكن نيست ؛ بازگشتند و آنچه ديده بودند و دانسته با گل اندام و خورشيد شاه بگفتند . خورشيد شاه سر برهنه كرد و گل اندام موى ببريد . گريه و زارى از سپاه برخاست . مؤلف اخبار گويد كه هفت شبانهروز نوحه و زارى بود ، عاقبت مصلحت چنان ديدند كه اين خبر شوم را به ايران سپاه بفرستند و ملك داراب را ازين حال آگاه گردانند . در حال مرد رونده با اينچنين خبرى و مكتوبى بر طرف سپاه ايران گسيل كردند و خود بماتم بنشستند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 737
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٣٧