تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 736

مساهمون:

ص٧٣٦
مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون جمشيد شاه برفت با دل پر اميد ، از آن ملاحان احوال آن گنج سؤال مىكرد تا نزديك آن موضع رسيدند ؛ بخارى ديدند عظيم كه از آن دريا برمىآمد و آن موضع را سياه و تاريك كرده بود . جمشيد شاه سؤال كرد از آن استادان ملاح كه اى استادان ، رسيديم بدين موضع ، اكنون چه بايد كردن ؟ ايشان گفتند : اى خداوند ، حكم تراست ، ما بنده و خدمتكاريم ! اگر اجازت ميدهى بازگرديم كه كار عظيم با خطر است ، چندان كه ما برين طرف تاريكييم اختيارى داريم ، چون كشتى درين ظلمات برانيم ديگر ما را هيچ اختيارى نخواهد بودن و هيچ معلوم نداريم كه حال ما بچه خواهد رسيدن . جمشيد شاه گفت بازگشتن هيچ امكان ندارد ، توكل بر خدا [ ى ] تعالى كرده‌ايم ! كشتى را درين تاريكى اندازيد ، آنچه خداى تعالى تقدير كرده است آن خواهد بودن ، بازگشتن عظيم بىناموسى باشد . ملاحان با آن چند غلام كه بودند ، اميد از جان خود برداشتند و جهانرا وداع كردند . ملاحان كشتى را پيش راندند ، چون كشتى نزديك‌تر رسيد حاجت بدان نبود كه كشتى پيشتر برانند ، جزيره‌يى پيدا شد و كشتى را پيش كشيد چنان كه هيچ اختيار در آن قوم نماند . مثل كسى كه از بلندى در كنده‌يى افتد ، كشتى در آن كنده افتاد . جمشيد شاه با آن قوم از ترس مدهوش شدند ، بعد از لحظه‌يى كه به خود آمدند ، ديده را گشودند ، عالم تاريك ديدند چنانك انگشت بديده راه نمىيافت . جمشيد شاه از كردهء خود عظيم پشيمان شد اما هيچ چاره نداشت . ملاحان را گفت : اى استادان ، عنان كشتى را بگردانيد كه خطر جانست . ملاحان گفتند : اكنون چاره نيست ، دل بر مرگ نهيد كه به غير از مردن هيچ دوا نداريم كه صد هزار كشتى درين خطر افتاده است و يكى جان بدر نبرده‌اند ، بلك جمله هلاك شده‌اند . اكنون نوبت ماست كه ما نيز بحسرت بميريم . اين ميگفتند و مىرفتند تا نزديك آن جزيره رسيدند . بقرب چند نيزه دور تر چندين كشتيها ديدند كه سر بر دم هم