تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 735

مساهمون:

ص٧٣٥
آن روز كه توسن فلك زين كردند * و آرايش مشترى و پروين كردند اين بود نصيب ما ز ديوان قضا * ما را چه گنه ؟ قسمت ما اين كردند !
و خداوند تعالى را درين حكمتى هست ، مرا نيز اختيارى نيست و اين كار بىاختيار از من در وجود مىآيد ! وصيت ديگر به تو آن دارم كه گل اندام را نيكو نگاه دارى كه در حق من خيلى نيكويى كرده است . خورشيد شاه گريان شد و گفت : اى برادر ، مكن اين كار و بر خود و بر ما رحم كن كه من بىتو زندگانى نمىخواهم . جمشيد شاه گفت : اى برادر ، از درگاه حق تعالى نوميد نيستم و اگر يزدان پاك خواهد ، زود به خدمت برسيم . خورشيد شاه گفت : من نيز با تو بيايم . جمشيد شاه گفت : اى برادر عزيز ، تو اينجا باش و مرا بهمت يارى ده . بعد از آن گل اندام را وداع كرد ، بيت :
بوسه دادن به روى يار چه سود * هم در آن لحظه كردنش بدرود سيب گويى وداع ياران كرد * روى ازين نيمه سرخ وز آن سو زرد
خلق شهر بيكبار بگريستند و فغان برآوردند . جمشيد شاه در كشتى درآمد ، از غلامان خاص ده وجود همه ترك خود كردند و با جمشيد شاه در كشتى درآمدند ، غريو از خلق برآمد . جمشيد شاه گفت اى استادان ملاح ، توكل بر خداى تعالى كنيد و كشتى برانيد تا از چشم اين خلق دور شويم . ملاحان بيل در كار آوردند ، باد جدايى برآمد و آن كشتى را در درياى غم روان كرد . جمشيد شاه در كشتى صبر نشسته و بادبان همت برافراشته روان شدند ، تا چندان‌كه از نظر خلق ناپديد شدند . خورشيد شاه از درد برادر بر خاك نشست . گل اندام گفت مصلحت در آنست كه كشتى ديگر در عقب ايشان بفرستيم كه مرا گمان آنست كه چون جمشيد شاه بدان محل برسد و آن تاريكى و بخار ببيند ، بترسد و بازگردد . در حال چند ملاح جلد و استاد را در عقب ايشان گسيل كردند و بر كنار دريا خيمه‌يى زدند و چشم بر راه گماشتند و در انتظار تا از گردش روزگار چه آيد و فلك در حق آن جوان چه انديشه دارد .