جمشيد شاه گل اندام را طلب كرد و گفت : اى نازنين ، ديگر هيچ حجت نماند ، ملاحان استاد نيز پيدا شدند ، اين زمان هرچه ملاحان بگويند چنان كن ، از كشتى و هرچه بايد مهيا كن و مرا بهمت يارى ده كه خواهم رفتن . گل اندام چون اين بشنيد در پايش افتاد و شفاعت بسيار كرد و گفت من عاشق توام و از عشق تو بدنام عالم شدم . اكنون تو ميروى و مرا مىگدارى ، نيكو نمىكنى ، بر خود رحم كن اگر بر من نمىكنى ، و درين كار قدم منه كه خطر جانست . جمشيد شاه قبول نكرد . گل اندام چون ديد كه فايده نمىكند بناچار كارسازى كرد از زوادهء سه ماهه ، و كشتى محكم در آب انداخت . روز سعد اختيار كردند . خورشيد شاه گفت : اى برادر ، چون قبول نمىكنى بارى چندان صبر كن كه اين خبر را پيش ملك داراب و فيروز شاه بفرستيم تا با طيطوس حكيم بگويند ، تا حكيم درين باب چه گويد ، اگر مصلحت باشد به روى . جمشيد شاه هم قبول نكرد . جمله دل ازو برداشتند و گفتند اين جوانرا اجل رسيده است ، اين جزيره بهانهء اجل او شده است .
خورشيد شاه گريان شد ، گل اندام موى از سر بر كند ، خلق شهر در گفتوگوى بودند .
چون كارها تمام شد جمشيد شاه سوار شد ، خلق اسكندريه از خرد و بزرگ و زن و مرد با گل اندام از شهر بيرون آمدند و رو بلب دريا نهادند . آن دو برادر ملاح برفتند و عيالان خود را وداع كردند و ازيشان بحلى « 1 » خواستند و با دل پر درد و چشم گريان و تن ناتوان جدا شدند .
چون جمشيد شاه بر كنار دريا رسيد از پشت مركب پياده شد ، خورشيد شاه نيز پياده شد . جمشيد شاه پيش رفت و برادر را در كنار گرفت و زارزار بگريست و گفت : اى برادر ، مرا حلال كن كه ترا در فراق خود گريان كردم ، از من بدرودباش كه در كار عظيم خطرناك قدم نهادم ، اما به تو وصيت مىكنم كه شاهزاده فيروز شاه [ را ] از من سلام برسانى و در هر مجلسى كه باشى مرا به ياد آورى كه من ترا نيكو برادر بودم ، اما نصيب من اين بود ، بيت :
هامش
( 1 ) - در اصل : بحيلى .