تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 733

مساهمون:

ص٧٣٣
هركس سخنى مىگفتند كه كه باشد كه پنجاه هزار دينار بستاند و بگدارد به ديگران و خود بميرد ؟ هيچ‌كس درين كار قدم نمىنهاد . جمشيد شاه عظيم پريشان بود كه اين كار بىملاح برنمىآمد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان گويد كه در شهر اسكندريه دو برادر ملاح بودند كه در قسم ملاحى مهارت تمام داشتند و هر دو پير بودند و عيال و اطفال بسيار داشتند و روزگار نه بكام ايشان بود و دايم از گردش چرخ متشكى بودند ، از عيالان خود شرمسار بودند كه عظيم بىنوايى مىكشيدند . چون اين منادى شنيدند باهم گفتند كه ما مردم پيريم و از عيالان « 1 » خود شرمسارى مىكشيم ، تا چند توان زحمت بىبرگى كشيدن ؟ بيقين كه وقت مرگ رسيده است ، البته بخواهيم مردن ، مصلحت در آنست كه اين پنجاه هزار دينار را بستانيم و با اين جوان ايرانى برويم ؛ ما خود ازو عزيزتر نخواهيم بودن و اگر هلاك شويم حاليا عيالان ما را نوايى باشد ، و اگر نيز بياييم آن نيز امكان دارد كه در تاريخ شنيده‌ايم كه البته اين گنج آشكارا خواهد شد و آن كس از ايران باشد ، شايد كه اين جوان او باشد كه وقت اين كار نزديك شده است . پس هر دو در پيش عيالان آمدند و با ايشان مشورت كردند ، هرچند كه عيالان بدان معنى راضى نبودند اما چون نام پنجاه هزار دينار بشنيدند راضى شدند . برخاستند و در پيش خورشيد شاه و جمشيد شاه آمدند و خدمت كردند و گفتند كه ما دو برادر استاديم و درين قسم ملاحى نيكو ميدانيم اما روزگار از ما برگشته است و كشتيى شكسته داريم و از بخت و عمر خود بسير آمده‌ايم ، بطمع مال و خواسته جان خود را فداى عيالان كرده‌ايم و با تو درين كار قدم مىنهيم . جمشيد شاه عظيم خرم شد و ايشانرا خلعت داد و آنچه گفته بود بزياده‌تر بداد و وعده كرد و گفت : اى استادان ، من از كرم خداى تعالى نوميد نيستم ، شما هيچ انديشه مكنيد ، شايد كه اين كار بدست من برآيد . ايشان گفتند بلى كه ما را نيز معلوم شده است كه وقت آن رسيده است كه آن گنج آشكارا شود .
هامش
( 1 ) - در اصل : عيلان