از سر پنجهء اجل نرست ، و اين مبارز ميدان قضا سپاه عمر جمله را بشكند كه دنيا بكس نماند ؛ از براى من كشتى و ملاح استاد تعيين كن كه بتوفيق خداى تعالى قدم درين كار پر خطر خواهم نهادن و ترك خود كردهام هرچه بادا باد ! اما اميد بكرم خداى تعالى دارم كه عاقبت خير باشد . گل اندام و خورشيد شاه و هركس كه آنجا بودند ، او را منع كردند و گفتند عاقل كسى باشد كه در كارى قدم بنهد كه مآل آن كار نيكو باشد ، اين كاريست كه درين كار سر و جان در خطرست ، ترا چه لازمست كه كارى كنى به اختيار خود كه در آن كار خطر جان باشد ؟ ازين كار درگذر و بر خود و بر دوستان خود رحم كن و دوستان خود را بمرگ خود ملول مكن و دشمنان خود را بمصيبت خود شاد مگردان . جمشيد شاه قبول نكرد و گفت :
با من اين سخن در نمىگيرد . به يزدان پاك كه اگر با من درين كار يارى نكنيد به يقين كه من خود را هلاك گردانم . چون بسيارى نصيحت كردند فايدهيى نداشت .
جمله گفتند : عجب حاليست ! مگر اين جوان ديوانه شده است ! يا خدا را درين حكمت ديگر است ؟ كه بزرگان گفتهاند ؛ بيت :
هر كار كزان بتر نباشد * از مصلحتى بدر نباشد
در شهر سكندريه اين خبر فاش شد ، هركس كه مىشنيد بر جان و جوانى او دريغ ميخوردند . گل اندام گفت : چون ميروى بىملاح و كشتى مرو ، اما هيچ ملاحى به اختيار خود نخواهد آمدن كه معلوم كردهاند كه از آن روزى كه اين طلسم كردهاند صد هزار كشتى در آن ورطهء بلا افتادهاند كه يكى باز نيامدهاند ؛ پس هيچكس از براى مال جان نخواهد باخت كه يقين است خلاص امكان نيست . تو بىملاح چون روى ؟ جمشيد شاه گفت : من چارهء اين كار بكنم . حكم كرد تا در شهر سكندريه منادى كنند كه هركه با جمشيد شاه درين سفر پر خطر ميرود پنجاه هزار مىدهيم و اگر بسلامت بازآمديم پنجاه هزار دينار ديگر بدهيم و اگر باز پس نياييم آن مال خونبهاى او باشد ، بعيالان « 1 » خود بگدارد . خلق سكندريه اين بشنيدند ،
هامش
( 1 ) - در اصل : عيلان