برخاستند و از آن برج بشيب آمدند تا به ايوان رسيدند و در ايوان شدند و به شراب خوردن نشستند تا آن روز بگدشت و آن شب همه شب جمشيد شاه در خيال جزيرهء چهارشنبه مىبود كه فردا چون روز شود بدين كار مشغول شوم ؛ تا صبح صادق بدميد و باد سحرى بوزيد و سياه قيطاس شب از حملهء شير نر برميد ؛ تا خفتگان شب بيدار شدند ، و مستان شراب غفلت هشيار شدند ، و بىكاران بر كار شدند .
اين خبر در شهر سكندريه افتاده بود كه دوش جمشيد شاه مست بود و دعوى كرده است كه من بجزيرهء چهارشنبه بروم و طلسم سليمان نبى عليه السلام را بگشايم و آن گنج بردارم ؛ اما مست بود مستان را سخن نه برقرار باشد . بر در ايوان سكندر شاه همه جمع آمدند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه جمشيد شاه آن شب در انديشه بود ، چون روز شد بمجلسگاه حاضر آمد ، جملهء بزرگان و خدمتكاران حاضر آمدند . جمشيد شاه در پيش برادرش خورشيد شاه خدمت كرد كه خورشيد شاه برادر بزرگ بود . گل اندام نيز درآمد و خدمت كرد و بر جاى خود قرار گرفت .
در حال جلاب بياوردند و بخوردند ، بعد از آن سفره كشيدند . چون از طعام پرداختند مجلس شراب چيدند و بنياد عيش و عشرت كردند . خورشيد شاه و گل اندام تصور آن مىكردند كه آنچه دوش جمشيد شاه گفت از عالم مستى گفت ، كه امروز هيچ از آن ياد نمىكند . چون لحظهيى برآمد ، جمشيد شاه رو به گل اندام كرد و گفت : اى ملكه ، در حق ما هيچ تقصير نكردى ، برادر شاهم خورشيد شاه را از بند رهانيدى و شهر سكندريه را گرفتى و پدرت را بسته بما دادى ، ما از تو بسيار منت داريم ؛ اكنون يك كرمى ديگر بكن تا اگر زنده باز گردم و ازين طلسم و جزيره بازآيم من در خدمت تو كمر خدمت در ميان جان بندم ، جان كمروار در ميان بندم و با تو روزگار بگذرانم ؛ و اگرم اجل رسيده باشد و پيمانهء عمرم پر شده باشد ، تو به ياد ما در جهان مىباش كه چون ترا نيز اجل برسد آنجا خواهى آمدن ؛ كه هيچكس
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 731
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٣١