تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 730

مساهمون:

ص٧٣٠
نام نيكو گر بماند ز آدمى * به كزو ماند سراى زرنگار « 1 »
گل اندام بخنديد و گفت : اى پهلوان ، تو چها مىگويى ! امروز مدت چهار صد سال است كه اين گنج را نهاده‌اند و جملهء شاهان مغرب و مصر و شام و سكندريه ، همه در آرزوى اين گنج بوده‌اند و هيچ‌كس را مسلم نشده است ؛ و هيچ سال نيست كه چند كشتى به اختيار و بىاختيار در آن گنج هلاك نمىشوند . اين كار كار تو نيست ! ما چنين شنيده‌ايم كه اين كار بدست كسى برآيد كه صاحب قران شرق و غرب عالم باشد . جمشيد شاه مست بود ، گفت : چه دانى كه آن صاحب قران من باشم و اين كار من تمام كنم ! گل اندام گفت : ما را چنين معلوم شده است كه آنكس از ملك ايران باشد و از نسل شاهان ايران زمين باشد . جمشيد شاه گفت : من از ايرانم و در تبار ما شاهى هست ، آنكس منم . خورشيد شاه گفت : اى برادر ، اين كار كار تو نيست ! ازين درگذر كه مىگويند خيلى خلق بسبب اين گنج بهلاك آمده‌اند ، مبادا كه حادثه‌يى واقع شود كه هم تو از جان و جوانى برآيى و هم ما از تو برآييم ! جمشيد شاه عظيم مست بود ، سوگند ياد كرد كه به يزدان پاك و دادار كردگار جان آفرين كه قرار نگيرم تا اين طلسم را نگشايم و اين كار را تمام نكنم . گل اندام گفت : اى پهلوان ، تو آن كس نيستى ، ازين كار درگذر كه بسى خطرناكست و درين كار صد هزار جان بىجان شده است و صد هزار ديگر بيجان خواهد شدن كه هركه قدم در اين كار نهاد از طمع نهاد و طمع آدمى را خوار « 2 » و عاجز و بىجان كند . اگر مقصود تو گنج و مال است مرا در شهر سكندريه گنجى نهانى هست كه پدر بر پدرم رسيده است كه به غير از من آن گنج را هيچكس نمىداند ، آن گنج را به تو دهم كه جهانى بدان گنج توان خريدن ، از آن تو باشد . دست ازين كار بازدار . جمشيد شاه گفت مقصود من گنج نيست و من اين كار را از بهر طمع نمىكنم ، بلك از بهر ناموس مىكنم كه بعد از من نامم در عالم بماند ، اين بگفت و برخاست . جمله
هامش
( 1 ) - شعر از سعدى است . ( 2 ) - در اصل : خار