جمشيد شاه گفت : امشب شب چهارشنبه است ، بگوى تا اسباب مجلس ما را به آن برج برند تا آنجا شراب خوريم و آن طلسم و جزيره را تفرج كنيم . گل اندام گفت منت دارم كه مقصود من ازين گفتن آن بود كه شما تفرج آن جزيره بكنيد كه از جملهء عجايبهاى عالم است . در حال امر كرد تا بر سر برج اسباب مجلس خورشيد شاه و جمشيد شاه را ببردند . چندان صبر كردند كه شب درآمد ، پس گل اندام و خورشيد شاه و جمشيد شاه و جمعى از خاصان بر سر آن برج برآمدند و خوش بنشستند .
گل اندام گفت : چراغ نبايد بر كردن كه در تاريكى تفرج ايشان كردن خوبترست .
چندان صبر كردند كه عالم تاريك شد ، بفرمان خداى تعالى ميان دريا كمكم روشن شد ، جزيره پيدا آمد . جزيرهيى بود گرد و بغايت سفيد ، مثل تخممرغ ، و در ميان آن جزيره ميلى پيدا شد از برنج ساخته ، و در پاى ميل جمعى از دختران رخ قمر « 1 » ، از پرىزادگان پيدا شدند ، هريك شمعى در دست گرفته ؛ در حال و ساعت تختى در پاى ميل بزدند و مجلس پادشاهانه فرو چيدند . لحظهيى برآمد ، دخترى چند پرىزاد بيامدند و در ميان ايشان دخترى چون سرو آزاد آراسته و پيراسته بر آن تخت برآمد و قرار گرفت و در گرد آن تخت خلقى غلبه بيامدند و بنشستند و مطربى مىكردند و جمعى رقص مىكردند . خورشيد شاه و جمشيد شاه و گل اندام تفرج مىكردند تا هنگام صبح روشن شد ، آن پرىزادگان برفتند و آن جزيره تاريك شد . هرچند كه عالم روشنتر شدى آن جزيره تاريكتر شدى ؛ تا [ چون ] عالم تمام روشن شد آن جزيره تمام تاريك شد . گل اندام گفت : اين بود طلسم اين جزيره كه در شبهاى ديگر هيچ پيدا نيست الا در شب چهارشنبه ؛ و در پاى آن ميل گنجى نهادهاند و اين دختران پرىزاده را موكل آن گنج كردهاند كه در شب چهارشنبه خود را مىنمايند و در شبهاى ديگر هيچ پيدا نيستند . جمشيد شاه گفت : من بروم ، باشد اين كار بر دست من برآيد و اين گنج بر دست من گشاده گردد [ و ] نامم در عالم بماند كه بزرگان عالم گفتهاند ، بيت :
هامش
( 1 ) - يعنى : ماهرخ .