اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از آن طرف خورشيد شاه و جمشيد شاه در سكندريه مىبودند ، و گل اندام دختر سكندر شاه سكندرانى بمحبت جمشيد شاه كمر خدمت در ميان جان بسته بود و خدمت شايسته بجاى مىآورد ، تا روزى گفت كه درين شهر ما عجايبى هست عظيم كه در شب چهارشنبه آن مىتوان ديدن و در شبهاى ديگر پيدا نيست . گفتند آن كدام است ؟ گفت : درين دريا سليمان نبى عليه السلام در جزيرهيى طلسمى ساخته است و در آن طلسم گنجى نهاده است . جملهء شاهان اين ديار و ديار مغرب و فرنگ در حسرت آن مردهاند و بدست هيچكس نيامده است ؛ و ما شنيدهايم كه البته بدست مردم افتد و در عالم پراگنده شود ، اما نمىدانيم كه بدست كه خواهد گشوده شدن . آن مقدار هست كه آن وعده نزديك رسيده است .
خورشيد شاه سؤال كرد كه اى ملكه ، اين چه طلسم است كه هيچكس نمىتواند گشودن ؟
گل اندام گفت : يكى آنست كه آن جزيره درين درياست ، اما هيچكس به دو راه ندارند كه هركه رفت ديگر باز نيامد ؛ آنچنانست كه درين دريا بخارى گرد آن جزيره پيچيده است كه عظيم تاريكست كه هركس كه در آن بخار اندرون رفت ديگر هرگز نيامد ، چون كشتى بنزديك آن بخار مىرسد مانند مغناطيس كه آهن را چون به خود ميكشد ، آن بخار كشتى را به خود مىكشد و ناپديد مىكند ، اما در شب چهارشنبه آن جزيره پيدا مىشود و جمعى از دختران پرىزاد ميآيند در ميان آن جزيره در پاى ميلى كه آن گنج در زير آن ميلست تا روز عيش ميكنند و سماع و صفا مىرانند . چون صبح اثر مىكند ناپديد ميشوند و آن جزيره نيز ناپديد مىشود ؛ جمله بحسرت آن گنج و جزيره مىباشند و هيچكس را ميسر نمىشود . جمشيد شاه سؤال كرد كه اى ملكه ، آن جزيره از اسكندريه پيداست ؟ گل اندام گفت : بلى پيداست اما از سر آن برج كه برابر آن جزيره واقع شده است ؛ ديگر از هيچ جا نمىتوان ديدن الا از سكندريه و از آن يك برج كه بما نزديكترست ؛ و در تاريخ چنين آمده است كه اين گنج گشاده شود و در آن وقت كه اين گنج آشكارا شود ، سكندريه از لشكر فرنگ خراب شود ، بدان مال باز اين ملك را بسازند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 728
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٨