تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
شنيده‌ام كه تو گنجها را بخورشيد شاه و جمشيد شاه نموده‌اى و تقصيرى نكرده‌اى . اكنون از آن مايى . بختيار زمين ببوسيد و گفت اى شهريار جهان و اى خاقان زمان ، معلوم‌دان كه بنده از جملهء خدمتكاران سكندر شاه بودم و بر مالش دست تصرف داشتم ، كه اگر همه را بر باد دادمى بر روى من هيچ نگفتى ، چندانكه پيش او بودم شرايط خدمت‌كارى بجاى آوردم ، اكنون كه دولت برگشت و سعادت روى گردانيد ، اسير شما شديم ، با شما راست در ميان آمديم ، و آنچه بود جمله را نموديم . راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه چون بختيار سخن را تمام كرد ملك داراب را خوش آمد و گفت : اى بختيار ، هيچ ديگر باشد كه نگفته باشى ؟ بختيار گفت : اى شاه ، در اسكندريه چندان مال رعيت هست كه حد و حصر ندارد . ملك داراب گفت : مرا با مال رعيت كارى نيست ، اما اگر مال ياغى باشد و مالى كه آن را خصم نباشد . بختيار گفت : شاها ، آنچه من دانستم گفتم و جزيرهء چهارشنبه را [ و ] گنج را نشان دادم اما آن را نمىتوان گشودن و گنج‌نامه را هيچ‌كس نمىتواند خواندن و هيچ آفريده گرد آن نمىتواند گرديدن و هركه بطلب آن برود باز نيايد و چند پادشاه عزم آن كردند و باز نيامدند و هلاك شدند كه سليمان نبى عليه السلام آن گنج نهاده است و طلسم ساخته تا نصيب كه باشد . طيطوس حكيم گفت كه هيچ آفريده آن طلسم را نتواند گشودن مگر شاه فيروز شاه كه من در طالع او چنين ديده‌ام كه خيلى طلسمها بر دست او گشاده شود و از شرق تا غرب عالم بگيرد و جهان مسخر كند و نامش تا قيامت بماند كه بطالع سعد در جهان آمده است . ملك داراب و فيروز شاه از گفتار حكيم عظيم خرم شدند و بر جان حكيم آفرين كردند و مر يزدان پاك را ستايش كردند . ملك داراب گفت : آن مالها را هم در اسكندريه بگداريد و خورشيد شاه و جمشيد شاه بجمع كردن آن مالها باشند كه چون ما شهر مصر را بگيريم بطلب آن بفرستيم . حكم كرد تا خلعت زيبا بياوردند و در تن بختيار وزير كردند و به تدبير گرفتن شهر مصر مشغول شدند .