فرو كوبند . ملك داراب حكم كرد كه بازگرديد كه اين فتح امروز ما را بس است .
پس لشكر بازگرديدند و طبل آسايش بزدند . شاه وليد بن خالد گفت : بىسببى نيست بازگشتن اينها و طبل بشارت زدن . گويا چه رسيده است ؟
از آن طرف ملك داراب شادكام فرود آمد و بر تخت قرار گرفت . جملهء امراى دولت حاضر شدند و از فتح كردن خورشيد شاه و جمشيد شاه سخن ميگفتند ، كه حاجبى درآمد كه سكندر شاه را با وزيرش بر در بارگاه بازداشتهاند تا راى شاه بر چيست ! حكم كرد كه درآريد . پردهداران پرده برداشتند و سكندر شاه را با وزير درآوردند . بختيار پاىتخت ملك داراب را بوسه داد و دعا و ثنا گفت ، در عقب او سكندر شاه را درآوردند و در پاىتخت بازداشتند . ملك داراب رو به اسكندر شاه كرد و گفت من شنيدهام كه تو از نسل پادشاهانى و مال و ملك فراوان دارى ، اما زيردست شاه مصرى ، ترا طلب كرد ، بناچار آمدى ؛ چون منهزم شديد چه معنى داشت پهلوان مرا گرفتن و بردن ؟ چون بردى لشكر فرستادم و نامه فرستادم ، قبول نكردى و التفات بلشكر من نكردى تا يزدان فرصت و نصرت داد . ترا بسته بپاىتخت من آوردند ، اكنون خود را چگونه مىبينى ؟ بگو ! سكندر شاه گفت : آنچه كردم از آن جهت بود كه سر مخالفت داشتم ، و آنچ در دست شما زبون شدم از سبب دختر بود كه اگر مكر دختر نبودى به صد سال اسكندريه را نمىتوانستيد گرفتن . ملك داراب گفت : اى بادرفتار ، چه دختر و چه مكر ؟ بادرفتار خدمت كرد و آنچه رفته بود از حال گل اندام و گرفتار شدن بدست جمشيد شاه ، و امان خواستن ، و سوگند خوردن ، و در شهر رفتن ، و دروازه گشودن ، جمله را تقرير كرد . ملك داراب با جملهء امراى دولت بر درست قولى و عهد نشكستن و وفادارى گل اندام عجب ماندند . ملك داراب گفت حاليا اين را در بند كشيد كه چون از گرفتن مصر باز رهيم ، دانم كه با او چه بايد كردن . او را بيرون بردند .
ملك داراب رو به بختيار وزير كرد و گفت ترا نيز گناهى نيست كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 726
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٦