از رعيت چيزى ميطلبيد ، از هر دروازده گنجى مىتوان حاصل كردن . و از آن عجبتر آنست كه درين دريا جزيرهايست ، آن را جزيرهء چهارشنبه مىگويند كه در هر شب چهارشنبه آنجا چيزى پيدا مىشود و هيچ آفريده گرد آن نتواند گرديدن كه آن طلسم است و آن گنجنامه نيز پيش منست ، اما جهد بسيار كردم نتوانستم خواندن ، پادشاهانى كه درين مملكت بودند در آنجا نتوانستند مدخل كردن ، و هركه بطلب آن رفت ديگر وا پس نيامد . خورشيد شاه گفت : ما را مصلحت آنست كه ازين مالها بعضى با فتحنامه و سوقاتى چند از بهر گردان ايران بفرستيم و ازين حال گنج خبر دهيم و گنجنامه را بفرستيم از آن جزيرهء چهارشنبه ، تا راى عالى ملك داراب چه باشد .
گفتند چنين بايد كرد . پس به كار راستى راه مصر مشغول شدند و مال فراوان و نعمت بسيار با گنجنامهء جزيرهء چهارشنبه ، و سكندر شاه را بسته ؛ و نامه نوشتند و ببادرفتار عيار دادند كه زود خبرى به يارى كه ما اينجا بنشينيم يا بياييم ؟ بعد از آن بروز سعد صد خروار مال با نعمتها و قماشات بسيار با پنج هزار سوار با اسكندر شاه رو بلشكر ايران نهادند و برفتند و بختيار وزير را هم با خود ببردند . و خورشيد شاه و جمشيد شاه در سكندريه بعيش بنشستند و گل اندام خدمتى كه لايق بود بجاى مىآورد و به اميد وصال جمشيد شاه جانسپارى مىكرد و از دلدارى هيچ تقصير نمىكرد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه بادرفتار عيار با سكندر شاه و بختيار وزير رو به مصر نهادند ، بسه منزل بمصر رسيدند ، از قضاى خداى تعالى فيروز شاه در جنگ بود و لشكر مصر بر بالا بودند و جنگ مىكردند و فيروز شاه در پيش علم ايستاده بود و لشكريانرا در جنگ چيره مىكرد . درين وقت بادرفتار عيار رسيد و خدمت كرد ، فيروز شاه را چون نظر بر بادرفتار افتاد شاد شد ، گفت : اى بادرفتار چه خبر آوردهاى ؟ گفت : اى شاهزاده فتحنامه و سكندر شاه را با وزيرش بختيار آوردهام . فيروز شاه بغايت خرم شد ، بفرمود تا بادرفتار را پيش ملك داراب بردند تا آنچه بود بگفت . ملك داراب بفرمود تا طبل بشارت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 725
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٥