گل اندام گفت او را اجازت دهيد و بفرستيد اما بىموكل نباشد . در حال او را بگشودند و موكل برو گماشتند و خلعت دادند و فرستادند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون بختيار وزير برفت ، بعد از يك ساعت باز آمد و بقرب پنجاه كس را با خود بياورد و در حضور خورشيد شاه و جمشيد شاه بازداشت ؛ گفت : اين پنجاه كساند كه از مال سكندر شاه خبر دارند و هريك در مملكت در كار كلى بودهاند ، مال ازينان طلب داريد . خورشيد شاه گفت : اى جوانان ، مال شاه را بديوان ملك داراب بسپاريد كه مملكت از دست شما بيرون رفت ، و راست بگوييد كه ما را بمال شما طمع نيست . ايشان خدمت كردند و گفتند كه مال شاه بسيارست ، هريك بدانچ موكل بودهايم حساب بازدهيم . پس خزينهدار را پيش آوردند ، آنچه در تصرف او بود بستدند ؛ چندان مال بود كه صفت نتوان كردن ؛ از زر و زرينه و جواهر و قطار و مهار و غلام و كنيزك و خيمه و خرگاه وزرادخانه آنچه بود قلمى كردند . بعد از آن رو به بختيار كردند و گفتند تو نيز چيزى بگوى . بختيار گفت : اين همه مال كه روزى شما شد هنوز مىطلبيد ؟ گل اندام گفت : اى بختيار ! آن نيست كه ديگر شما را اختيارى باشد ؛ من دانم كه مال پدرم جمله در تصرف تست و از مال پدرم اين اندكيست ، پدرم را مال ميراثى بسيار بود ، بگوى و نشان بده كه آن مالها نه آن قدرست كه تو توانى خوردن ، بگوى و اگر نمىگويى تا من بگويم . بختيار گفت : اى دختر ، چنان با ايرانيان يكى شدى كه از بهر خود نيز نيستى ؟ ناگفتن من از بهر تو بود ، چون تو راضييى بگويم :
بدانيد كه شاه را دو گنج هست كه چندان مال كه درين چند وقت جمع شد ، در هر گنجى صد آن قدر باشد ؛ ازين دو گنج يكى خود حاصل كرده است و يكى ديگر از پدرش مانده است . خورشيد شاه و جمشيد شاه به روى آفرين كردند و آنگه صفت آن گنج را از وى سؤال كردند ، گفت : صفت آن گنج نتوان كرد كه اگر تمام جهان خراب گردد بدان گنج از نو توان ساخت ، جمله در تصرف منست و اگر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 724
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٤