و بعضى بهزار محنت خود را از شهر بيرون انداختند . مردم شهر چون پادشاه را گرفته ديدند ، در خانها شدند و امان خواستند ، و جمشيد شاه حكم كرد كه واى بر آنكسى كه رعيت را زحمت دهد ! همچنان مىآمدند ، با گل اندام تا بر در ايوان رسيدند .
گل اندام درآمد و خورشيد شاه را و جمشيد شاه را با امراى ايران درآورد . جمشيد شاه با خورشيد شاه در ايوان درآمدند ، تختى ديدند نهاده از زر سرخ ، و كرسيهاى زرين نهاده . گل اندام گفت : بر تخت رويد و خوش بنشينيد ! جمشيد شاه گفت : اين تخت و تاج از آن ملك داراب و فيروز شاهست ، به آنكس كه خواهد بدهد ؛ اما بر آن كرسيها قرار گرفتند ، حكم كردند كه سكندر شاه را درآرند ، چون درآوردند جمشيد شاه گفت :
هان ! اكنون خود را چون مىبينى كه نامهء ملك داراب را دريدى و عيارم را از برج به زير انداختى ؟ اكنون سزاى تو چيست ؟ سكندر شاه گفت : اى ايرانى ، چه حد تو باشد كه اين سؤال از من كنى ؟ اما اين بلا بر من از گل اندام است كه با شما يكى شد . از غير چه ناليم كه از ماست كه بر ماست ! جمشيد شاه ميخواست كه سكندر شاه را برنجاند ، از براى خاطر گل اندام هيچ نگفت . خورشيد شاه گفت : اى برادر ، اين پادشاه سكندريه است ، يرغوى او بر ما نيست ، او را بپاىتخت ملك داراب بايد بردن تا حكم اين ، ملك داراب بكند . پس او را بيرون بردند و در بند كشيدند .
بختيار وزير را پيش آوردند و باز داشتند . خورشيد شاه گفت من شنيدهام كه هست و نيست اسكندر شاه را بختيار نيك مىداند . اى بختيار ، اگر ميخواهى از كشتن برهى راست بگو كه گنج و مال سكندر شاه كجاست و اگر راست نگويى بىشك هلاك گردى . بختيار گفت كه گنج و مال سكندر شاه بىقياس است و چندان مال كه در اسكندريه است در مصر نباشد . خورشيد شاه گفت : ما را با مال رعيت كار نيست ، پادشاه ما عادلست و طمع بر مال رعيت نكند ، اما مال سكندرشاه از آن ماست ، بر آن نيز تصرف نكنيم تا ملك داراب چه گويد . بختيار گفت : چون چنين است مرا اجازت دهيد كه چند كساند كه مال را مىدانند تا ايشانرا بگيرم ، مبادا كه بگريزند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 723
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٣