با شاه ياغى شدهاى كه كليد دروازه ميخواهى تا دشمن شاه را در شهر درآرى ؟
خورشيد شاه گفت : اى ماه رو ، حاجت به كليد خواستن نيست . اين بگفت و تيغ بر كشيد و بر قفل زد و درهم ببريد . آفرين از بادرفتار برآمد . در آن دم جمشيد شاه حلقهء در گرفته بود و زور مىكرد و در زور كردن بود كه ناگاه دروازه بر رويش واشد . عجب ماند ، بادرفتار سلام كرد و خدمت نمود و گفت : اى پهلوان ، درآ كه يزدان كار ما راست كرد و گل اندام خورشيد شاه را از بند خلاص كرد و اينك هر دو ايستادهاند . جمشيد شاه در شهر درآمد ، در حال پول دروازه را بينداختند تا لشكر رو در شهر نهادند . سكندر شاه چون چنان ديد ، بر برج ايستادن مصلحت نديد ، بشيب آمد و آن قوم كه بر برج بودند جمله بشيب آمدند . لشكر جمشيد شاه زور كردند و جمله در شهر درآمدند و جنگ بپيچيد . خلق بر بام خانها رفتند و جنگ مىكردند تا عاقبت بر سر چهار سوى شهر خورشيد شاه و جمشيد شاه به اسكندر شاه رسيدند .
خورشيد شاه مركب پيش راند و سر راه بر اسكندر شاه بگرفت و گفت اى اسكندر شاه ، منم خورشيد شاه كه در بند تو بودم ، و مرا به چند كس بخم كمند دادى گرفتن و مرا در بند داشتى ، يزدان پاك كار ما راست آورد ، اكنون بيا تا باهم بكوشيم ؟
سكندر شاه مركب درو جهانيد و گفت اى ايرانى ، گمان دارى كه حريف تو نباشم .
خورشيد شاه سپر در سر آورد و حملهء او را رد كرد . سكندر شاه خواست كه بگريزد خورشيد شاه سر دست دراز كرد و كمربند او را بگرفت و زور كرد و سكندر شاه را از زين در ربود و بر زمين زد . چاكران خورشيد شاه و جمشيد شاه رسيدند ، او را گرفتند و بربستند و ريسمان در گردنش كردند كه از ناگاه بادرفتار عيار در رسيد با گل اندام بهم ، و يكى را دست و گردن بسته و كشان كرده . جمشيد شاه پرسيد كه اين چه كس است ؟ گفتند كه بختيار وزيرست . پس او را نيز در پيش اسكندر شاه آوردند و هر دو را كشان كردند .
ميران چون چنان ديدند جمله متفرق شدند و بعضى در شهر پنهان شدند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 722
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٢