و گفت اى عيار ، چون آمدى و حال چيست ؟ گفت : اى سردار ، معلومدان كه برادرت جمشيد شاه با چهل هزار سوار بر در شهر بجنگ كردنست و دختر شاه سكندريه با ما يكى شده است ، اين زمان پيش او بودم ، كليد او داد و راه او نمود ، در [ حال ] سوهان [ برگرفت ] و آن بندها را بر گشود ؛ پس بيرون آمدند ، بپاى تخت آمدند .
بادرفتار پيش گل اندام رفت . گل اندام نيز غرق پولاد شده بود . پس آن سه وجود بيرون آمدند و مركبان شاهى ايستاده بودند ، سوار شدند . گل اندام در پيش و ايشان در عقب تا در دروازه رسيدند . خلقى بسيار در پس دروازه ايستاده بودند و از شكاف در نگاه مىكردند .
و اين قصه در حالتى بود كه جمشيد شاه از خندق جسته بود و حلقهء دروازه گرفته ، و بيك دست سپر در دست گرفته ، و از بالاى دروازه سنگ و تير و آتش مىانداختند و جمشيد شاه از خود رد مىكرد ؛ و از آمدن پشيمان شده بود كه در نمىتوانست گشودن ، و باز نمىتوانست گرديدن ، و از بالا سنگ و تير بسيار مىآمد . جمشيد شاه با خود گفت كه اكنون هلاك خواهى شد .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه جمشيد شاه تمام دل از خود برداشت ، و دل بر هلاك نهاد . درين دم خورشيد شاه و بادرفتار و گل اندام در پس دروازه رسيدند ، دروازهبانرا دور كردند . بادرفتار نگاه كرد ، جمشيد شاه را ديد دست در حلقهء دروازه زده بود . بادرفتار گفت اى گل اندام ، جمشيد شاه از خندق جسته است و حلقهء دروازه گرفته ، نيك وقتى رسيدهاى ، مردانه باشيد ! گل اندام گفت كليد اين در بياريد . مير دروازهبان گفت دشمن بر در شهر و از خندق جسته ، بچه اميد در دروازه مىگشايى ؟ گل اندام گفت : اگر دشمن است از آن شماست ، مرا دوست است . چندانك مىگفت هيچكس التفات نمىكرد . گل اندام نعره زد كه اى حرامزادگان ، دروازه بگشاييد ! سخن مرا التفات نمىكنيد ؟ مركب بريشان جهانيد و چند تن را بكشت ، باقى بگريختند ، اما بيكبار نعره برآوردند كه مگر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 721
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢١