و گفت اى جوانمردان ، مردانه باشيد ! لشكر رو بپاى حصار كردند ، از زير و بالا حرب پيوسته شد ، نعرها مىزدند و از بالاى حصار صد هزار تير و سنگ مىآمد چنانك زنان و كودكان نيز جنگ مىكردند . جمشيد شاه گفت : مرا كار چنين پيش نخواهد رفت ، مرا بهتر ازين مىبايد كوشيدن . مركب پيش راند و چندانك مىتوانست پيش مىآمد ، چون نزديك حصار شد از مركب پياده شد و گاو سپر در سر كشيد و دامن زره در ميان محكم كرد و آهنگ كنار خندق كرد و از جوانان لشكر قرب پانصد كس همه بحميت جمشيد شاه پياده شدند و دامن در ميان محكم كردند و گاو سپرها در سر كشيدند و عقب جمشيد شاه روان شدند . سكندر شاه نعره زد كه اى ايرانيان ، بكجا مىآييد ؟ آخر نه حلوا خوردنست ! بيك بار صد هزار تير و سنگ و ناوك بر جمشيد شاه و لشكر او ريختند ، چندانك حد نداشت و جمشيد شاه ميخواست كه از خندق بجهد .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون شهر خالى شد ، گل اندام خانه خلوت ساخت به بهانهيى ، آنگاه بادرفتار را گفت اى جوانمرد بيرون آى .
بادرفتار بيرون آمد و در پيش گلاندام خدمت كرد . گل اندام گفت اى بادرفتار ، بدين دهليز برو ، درى آهنين پيش آيد ، اين كليد آن درست ، بستان و آن در را بگشا ، جبه خانهء شهر يارست ، هم در آنجا خورشيد شاه در بندست ، برو و او را بگشاى و بگو تا غرق پولاد گردد ، آنگه من نيز موافقت كنم و بيرون رويم ، باشد كه كارى پيش رود . بادرفتار خرم شد و كليد بستد و روان شد تا بدان در رسيد .
درى ديد آهنين و قفلى بزرگ به روى زده ؛ در حال بگشود و در رفت ، جبه خانهيى ديد از انواع سلاحها آويخته ، اما هيچكس پيدا نبود ، چون نيك نگاه كرد خانهيى ديگر ديد كوچك ، آواز نالهيى بيرون مىآمد . بادرفتار بر در آن خانه رفت ، قفلى ديد كوچك ، بر پيچيد و در اندرون رفت ؛ خورشيد شاه را ديد در بند كشيده ، و نوميد نشسته كه بادرفتار درآمد و خدمت كرد . خورشيد شاه بادرفتار را ديد ، شادمانه شد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 720
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٠