تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 719

مساهمون:

ص٧١٩
كار جمشيد شاهم ، بسوى تو پيغام آورده‌ام . گل‌اندام گفت چون آمدى كه دروازه بسته است و خلقى بسيار پاس ميدارند ؟ بادرفتار گفت از راه دريا آمده‌ام . گفت چه پيغام دارى ؟ بگو و بچه كار آمده‌اى ؟ بادرفتار گفت جمشيد شاه سلام مىرساند و ميگويد كه ما را فراموش كردى و قولى كه با ما كرده بودى بجاى نياوردى ! اكنون من بر در شهر به اميد توام كه برادرم را خلاص كنى و شهر را به من سپارى تا خاتون خاتونان شوى و مصاحب عين الحيات شوى و فرمانت بر عالمى بگذرد . ازين نوع سخنى چند بگفت كه دل گل اندام بدان نرم شد و محبت جمشيد شاه در دلش زيادت شد ، با خود گفت اگر جمشيد شاه را دل با من نمىبود پيش من كس نمىفرستاد - زنان بى عقل باشند ، و ايشانرا زود توان فريفت كه از بهر مقصود خود مادر و پدر فدا كنند ، به ديگرى خود چه رسد - گل اندام گفت اى آزاده مرد ، من نيز در بند آن بودم كه كارى كنم ، اما هيچ يارى نداشتم كه در كارها مرا يار باشد ، اكنون چون تو بمباركى آمدى در زير تخت رو و ساكن مىباش تا فردا كه پدرم حكم كرده است كه اهل شهر از خرد و بزرگ بر باروى شهر روند ، شهر خالى ماند ، ما باهم يار شويم ، و خورشيد شاه هم درين ايوان در بندست ، او را بگشاييم و كار خود پيش بريم . باد رفتار گفت : چنين بايد كرد . در حال در زير تخت رفت و چندان صبر كرد كه روى روز پيدا شد ، جهان از ظلمت شب برهيد . جمشيد شاه گفت : امروز آن روزست كه من جان فدا كنم و از خندق اين شهر بجهم ، باشد كه اين شهر را بگيرم كه شاه‌زاده فيروز شاه نگران خواهد بود . بفرمود تا كوس حربى فرو كوفتند ، لشكر در جوش و خروش درآمدند ، چهل هزار سوار رو بكنار خندق نهادند و گاو سپرها در رو كشيدند . سكندر شاه سكندرانى حكم كرد تا مردم شهر از پير و جوان بيكبار بر برج و باره برآمدند و سنگها بر برج مىكشيدند ، و علم شاهى بر برج برآوردند ، ايشان نيز طبل جنگ فرو كوفتند و از بالاى حصار تير ناوك و سنگ رها كردند . جمشيد شاه نعره بر لشكر زد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 719 | مولانا محمد بن احمد بيغمى