دانگ بگدشت ، - خلق شهر بيشتر بر برج و باره بودند و گرد ايوان خالى بود - بادرفتار كمند از زير جامه بيرون آورد و در سر دست درآورد و برانداخت ، تقدير خداى تعالى چنان بود كه قلاب كمند در گوشهء قصر محكم شد ، دست در كمند زد و بر بالا شد ، گرد ايوان برآمد و مىگرديد و در روزنها نگاه ميكرد تا در ميان صحن سرا رسيد ، روشنى شمع ديد كه مىآمد ، سر فرو كرد ، گل اندام را ديد چون خرمن گل قرار گرفته ، و دايهء گنده پيرى در خدمت ايستاده و گل اندام جام مى بر كف دست نهاده و بر ياد دلارام مىنوشيد . بادرفتار گفت يكدم صبر كنم تا چه سخن خواهند گفت كه از ناگاه گل اندام سر برآورد و گفت اى دايه هيچ از حال پدرم خبرى دارى كه كار او با ايرانيان بكجا رسيد ؟ دايه گفت : اى جان مادر ، چنين شنيدم كه امروز دست ايرانيان [ را ] بوده است و هيچكس را از اهل اسكندريه زهره و ياراى آن نبوده است كه سر از قفاى برج برآرد ، شاه بغايت ملول است و حكم كرده كه فردا از پير و جوان ، آن قدر كه هستند ، بر برج و باره برآيند و جنگ از بهر عيال خود كنند ، و مردم در شهر در تشويشاند . گل اندام چون اين سخن بشنيد بغايت شادمان شد و گفت : اى دايه ، دست فرصت از آن ايرانيانست كه بدولت نزديكترند ، پدرم را جنگ نبايست كرد و آن بندى را زود خلاص بايستى دادن اما كار از دست رفته است تا ديگر چه پيش آيد . بادرفتار چون اين سخن بشنيد ، كه گل اندام گفت ، دانست كه دل با ايرانيان يكى دارد ؛ چندان صبر كرد كه گل اندام برخاست و گفت : مرا خوابست . دايه بيرون رفت [ و چون ] گل اندام بر سر تخت در خواب رفت در سرا در كشيد و برفت .
بادرفتار عيار كمند در روزن بست و دست در كمند زد و بشيب رفت و نرم نرم پيش تخت رفت و گوشهء بستر گرفت و حركت داد تا وقتى كه گل اندام چشم بگشود ، يكى را ديد كه در پيش تخت او ايستاده . گل اندام باز نشست و گفت چه كسى و درين موضع چه ميكنى ؟ جواب داد كه بنده را بادرفتار عيار مىگويند ، خدمت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 718
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧١٨