و مانم و اهل و عيالم در اسكندريه است و راه دروازه بسته است و مرا در شهر نمىگدارند ، كرم كنيد كه منت باشد و زرى چند نيز بدهم ، مرا به شهر بريد كه شما را ثواب باشد . آن دو كس گفتند روا باشد . در حال كشتى پيش بادرفتار آوردند تا بادرفتار در كشتى درآمد و درستى زر بديشان داد ، كشتى مىراندند تا بر در دروازه رسيدند كه در دروازه بر كنار دريا واقع شده بود و آن در گشاده بودند كه خلق بكشتى به دريا رفتندى ، كشتى قرار گرفت . بادرفتار قدم در شهر نهاد ، گرد شهر ميگشت .
خلق شهر بر برج و باره بودند و هنوز جنگ و فتنه بود و لشكر ايران قوت گرفته بودند و بر كنار خندق رسيده ؛ وقت بود كه در خندق ريزند اما خندق پر آب بود و نغل « 1 » ، لشكر بازگشتند تا فردا تدبيرى از نو كنند ، طبل آسايش زدند و فرود آمدند .
ايرانيان باهم ميگفتند كه گرفته بوديم شهر را ، اما شب درآمد ، فردا البته اين شهر را بگيريم . ايشان درين سخن بودند .
اما راوى اين داستان كهن چنين گويد كه اسكندر شاه بغايت ملول بود كه ايرانيان زور كرده بودند ، با بختيار گفت : اى وزير ، امروز ايرانيان شهر ما را گرفته بودند ، اما نيك بود كه شب درآمد ، اما تدبيرى ديگر بايد كردن . بختيار گفت فردا حكم كنيم كه در شهر هيچكس نماند و بازارها ننشينند ، از پير هفتاد ساله تا كودك هفت ساله بر باره روند و جنگ كنند . سكندر شاه گفت پس مردم شهر را خبر كن . بختيار وزير در شهر رفت و چاووشانرا فرمود تا منادى كردند كه فردا هيچ آفريده ننشيند و بر برج و باره روند و جنگ كنند . غوغا در شهر افتاد ، مردم شهر هريك سخنى ميگفتند تا شب درآمد .
بادرفتار بر در ايوان گل اندام در گوشهيى پنهان شده بود تا از شب يك
هامش
( 1 ) - نغل : گويا در اينجا بمعنى پارگين و آنچه از كثافات كه عادة در خندقهاى بلاد مىريختهاند باشد .
و در لغت عرب به اين معنى نيامده و يكى از معانى آن تباهى و فساد و پوست تباه شده است و ممكن است همين دو معنى موجب معنى فوق در فارسى شده باشد ؛ خدا داناست .