كه كار بر تو آسانتر شود ؛ اكنون ما دو حرب كرديم و هيچ گرد اين شهر نتوانستيم گرديدن ، اگر آن دختر در حق ما كارى خواهد كردن وقتش اكنونست . هرچند كه بر قول زنان اعتماد نشايد كردن ، اما بايد تجربه كردن تا از نيك و بد او خبردار شويم كه بىآن نيست كه دلم را بسوى او ميلى هست و او را هم . بادرفتار گفت چون توان معلوم كردن ؟ مگر من بشب بروم و خود را در شهر اندازم ، و بسراى او روم و از راز دلش خبردار شوم ، اگر دانم كه دل با ما دارد خود را به دو نمايم تا در كارها يار ما باشد و اگر دانم كه دلش با ما نيست ، تدبيرى ديگر كنم . جمشيد شاه گفت : چنين بايد كردن .
پس بادرفتار عيار دل بر آن نهاد كه چون شب درآيد در شهر برود و از حال گل اندام خبردار شود . صبر كرد تا شب درآمد برخاست و گرد شهر برآمد و راه طلب مىكرد . هيچ راه نبود ، از آنك خلق بر برج و بارو بودند و حاضر وقت بودند و شمع و مشعلهء بسيار بر كرده و پاس ميداشتند . بادرفتار چندانك گرديد راه نديد . بادرفتار نوميد شد و بازگرديد . بامدادان پيش جمشيد شاه آمد و گفت : امشب ، همه شب گرد اين شهر برآمدم هيچ راه نيافتم اما انديشهء ديگر در دلم آمده است ، بطلب آن كار خواهم رفت ، شما يك امروز ديگر طبل جنگ مزنيد تا باشد كه از طرفى ديگر راه يابم .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه بادرفتار عيار رو بكنار دريا نهاد ، با خود گفت باشد كه از طرف دريا راه يابم كه اين شهر را بعضى در درياست و بعضى در خشكى . چون بكنار دريا رسيد ، كشتيى ديد ايستاده و دو كس در آن كشتى بودند و باهم ميگفتند كه زود باش و كشتىبران كه لشكر ايران نزديكاند ، مبادا كه بما زيانى برسانند . ايشان درين سخن كه بادرفتار بر سر كشتى رسيد ، سلام كرد و گفت : اى جوانمردان ، مددى كنيد كه از شهر سكندريهام ، بملك مصر بودم ، چون مصر بهم برآمد مرا مالى كه در دست بود لشكر ايرانيان بردند ، اكنون خان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 716
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧١٦