لشكرش عزم حرب كنند . بيكبار كوس جنگ فرو كوفتند ، و ناى در دميدند ، و لشكر رو به جنگ اسكندريه نهادند . تيرها در كمان پيوستند . سكندر شاه بر برج برآمده بود با بختيار وزير ، حكم كرد كه شما نيز مردانه باشيد . خلق شهر از بالاى برج و بارو بيكباره سنگ و تير و آتش بر لشكر جمشيد شاه باران كردند . چون جنگ سخت شد خلقى از هر دو طرف هلاك شدند . بادرفتار عيار گفت : اى پهلوان حكم كن تا طبل آسايش بزنند تا نيك انديشهيى بكنيم كه جنگ اين شهر بچه نوع كنيم . بفرمود تا طبل آسايش بزدند . تا لشكر بازآمدند و در برابر شهر فرود آمدند و خيمه و بارگاه بزدند و در بارگاه آمدند و براى و تدبير مشغول شدند . - از آن طرف دختر شاه ، گل اندام ، بغايت عاشق و آشفته بود - اما چون از جنگ فارغ شدند ، سكندر شاه در شهر رفت با بختيار ، و بتدبير كار مشغول شد .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه آن روز و آن شب بگدشت . روز ديگر در اول بامداد باز لشكر عزم جنگ كردند . جمشيد شاه سلاح بر خود راست كرد با چهل هزار سوار عزم كنار خندق كرد و بجنگ مشغول شد . سكندر شاه نيز با خلق شهر بر برج و باروى شهر برآمدند و بيكبار تير و سنگ بر لشكر جمشيد شاه روانه كردند ؛ و خلق شهر غلبه بودند همچون مور و ملخ بر بارهء شهر برآمده بودند و جنگ عظيم مىكردند چنانك بسيارى از لشكر جمشيد شاه بقتل آمدند . جمشيد شاه عاجز شد ، بازگشت و فرود آمد . بادرفتار گفت كه كار ما مشكل خواهد بود ، مردم شهر غلبهاند ، ما را بايستى كه صد هزار سوار با خود آوردى تا به مدت پنج شش ماه بصبر اين شهر را مىگرفتيم ، مگر يزدان پاك كار ديگر پيش آورد . جمشيد شاه گفت مرا چيزى در خاطر مىآيد ، ندانم كه چون باشد . بادرفتار گفت آن كدامست ؟
گفت : در اين راه كه مىآمديم دخترى را گرفتم ، گفت من دختر سكندر شاهم ، خواستم كه او را واگيرم ، گفت من دختر پادشاهم ، دروغ نگويم و سوگند بخورم كه از وفاى تو برنگردم اما به شهر بروم تا مصلحتى از بهر تو انديشه بكنم ، باشد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 715
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧١٥