هريك را صد چوب داد زدن . بختيار وزير گفت : شاها ، اولى آن بود كه او زنده بدر رفت كه رسول را كشتن عيب باشد و دانم كه فردا لشكر خواهد رسيدن ، در كار راستى مشغول بايد بود . حكم شد تا خلق شهر بر بارو روند . غوغا در شهر اسكندريه افتاد كه فردا سپاه ايران خواهند رسيدن .
اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون بادرفتار عيار برهنه بگريخت ، همچنان مىدويد تا بلشكرگاه رسيد . همچنان برهنه به خدمت جمشيد شاه رفت . جمشيد شاه عجب ماند ، گفت : اى بادرفتار ، اين چه حالتست كه برهنه آمدى ؟ مگر ترا تالان كردند ؟ بادرفتار گفت : اى پهلوان ، آنچه بر من آمد اگر بگويم عجب مانى ؛ پس آغاز كرد و آنچه رفته بود باز گفت . جمشيد شاه گفت : نيك خلاص يافتى ! بيا بگو كه شهر اسكندريه چگونه شهريست . بادرفتار گفت : شهريست آبادان و مال بسيار درو ، اما برج و باروى بلند و محكم و خندقى ژرف پر آب . جمشيد شاه گفت : يزدان پاك ما را مدد كند تا شهر سكندريه را بگيريم و ناموس خود را قايم كنيم . گفت : كى برسيم ؟
بادرفتار گفت : ما را چنان بايد رفت كه فردا اول بامدادان بدآنجا برسيم . پس عزم كردند تا شب درآمد .
چون شب ظلمانى به آخر رسيد ، هنگام صبح شد ، مردم شهر بر برج و بارو برآمدند و نظر در بيابان افگندند ، گردى عظيم برآمد ، دانستند كه گرد سپاه است .
غوغا برآمد ، اهل شهر بيكباره بر باره برآمدند . چون گرد پيش آمد از ميان گرد آواز كوس حربى و ناى رزمى مىآمد تا گرد بتيغ باد جدا شد و از ميان گرد چهل علم پيدا شد نشان چهل هزار سوار جرار خون ريز خونخوار ؛ و علمى پيش پيش مىآمد ، در پاى علم نوخاستهيى مىآمد ، بمركب كميتى سوار ، و جلى از اطلس بر دوش مركب انداخته ، و غژغاوى از گردن مركب درآويخته ، و سوار از فرق تا ناخن پاى در آلت رزم رفته و روى چون خورشيد انور . جمشيد شاه با چهل هزار سوار در رسيدند . جمشيد شاه را چون نظرش بر برج و باره افتاد ، در حال حكم كرد تا
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 714
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧١٤