اى شاه ، مرا چه گناهست كه من بندهء فرمانم ، آنچه فرمايند چنان كنم و ديگر آنك پادشاهانرا عادت نبوده است كه قاصد را بكشند ، تو نيز بد مكن كه بغايت بد كرده باشى . سكندر شاه نعره زد كه اى حرامزادگان ! چرا مىگداريد كه چنين كسى در حضور من سخن بگويد ؟ « 1 » بگيريد او را و ببريد و از باروى شهر درآوريد ! بادرفتار را بيرون بردند . مردم شهر در عقب افتاده بودند و هريك سخنى ميگفتند تا بادرفتار را بر برج آوردند تا در خندق اندازند و خلق شهر جمله حاضر بودند . بادرفتار با خود گفت : اى دريغا كه رايگان هلاك خواهم شدن ! خندقى ژرفست ، نوعى كنم ، باشد كه خلاص شوم .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه بادرفتار عيار گفت : اى جوانمردان ، البته مرا درين خندق خواهيد انداختن ، لابدست كه حكم چنين است ، اما با اين جامه و خنجر و كمندم ميندازيد كه حيف باشد ، مرا برهنه كنيد و آلت « 2 » مرا بيادگار من نگاه داريد . ايشان گفتند راست مىگويد ، پس او را دستها برگشودند و او را برهنه كردند . يكى گفت : خنجرش از آن من ، ديگرى گفت : كمندش از آن من . بادرفتار ايشانرا مشغول ديد ، بر كنار بارو آمد و گفت :
حاجيان شاه سكندر شاه را بگوييد كه كار راستى جنگ كن كه فردا اين وقتى « 3 » لشكر ما اينجاست . اين بگفت و خيز كرد و گرد در خندق نشست و بشنا كردن مشغول شد تا بكنار رسيد و بيرون شد ؛ و همچنان برهنه مىدويد تا ناپديد شد . آن خلق در چستى و چابكى او حيران مانده بودند .
در حال سكندر شاه را خبر كردند كه بادرفتار گريخت . شاه گفت : چون بود ؟
آنچنانكه رفته بود بگفتند . سكندر شاه در غضب رفت و گفت : اى حرامزادگان ! شما را گفتم كه او را سياست كنيد ، رفتيد و طمع كرديد و بجامه و آلت مشغول شديد ؟
هامش
( 1 ) - در اصل : مىگويد .
( 2 ) - مراد « آلت عيارى » است كه پيش ازين بدفعات ديدهايم .
( 3 ) - يعنى :
اين وقت .