دارم به پيش شاه سكندر شاه . حاجبان برفتند و سكندر شاه را خبر كردند كه شخصى آمده است و مىگويد كه نامه دارم . سكندر شاه گفت : درآريد . بادرفتار را در بارگاه درآوردند . چون پيش تخت رسيد ، خدمت كرد و مكتوب را بوسه داد و بدست بختيار وزير داد . بختيار وزير مكتوب را بستد و بر گوشهء تخت نهاد . سكندر شاه نامه را برداشت و مهرش برگرفت و بدست بختيار وزير داد . بختيار بخواند ، نبشته بود :
اول نامه بسم اللّه الملك العلام . اول « 1 » نامه حمد و سپاس خالقى را جل جلاله كه شب تيره را بروز روشن مبدل مىگرداند . بعد از سپاس و حمد بارى تعالى صد هزار تحف تحيات بروح و روضهء انبياء عليهم السلام . بعد ما ، از بر من كه شاه ايرانم و يادگار شاهان عادلم ، ملك داراب بن ملك بهمن بزرگ ، به بر تو كه شاه سكندر شاهى . ترا معلوم باشد كه سبب آمدن ما به شهر مصر چه بود . توقع بدان شاه آن داشتيم كه دشمنان ما را مدد نمىكرد ، چون مدد كرد از آن خود ديد . لشكر مصر را شكستيم و كار ما را يزدان بفضل و كرم خود برآورد ، اما مگر آن شاه در حربگاه خورشيد شاه را تنها ديده ، بخم كمند گرفته و با خود برده و هيچكس را از لشكر ما خبر نبوده ، مىبايد كه چون نامه بمطالعه برسد ، او را از قيد بيرون آورده و خلعت داده ، با مال سكندريه بفرستى و مال به گردن گيرى و اگر درين باب تعلل كنى ، جمشيد شاه را فرستادهام تا شهر سكندريه را بگيرد و ترا به خدمت ما آورد .
مىبايد كه مخالفت نكنى « 2 » و السلام .
چون نامه را تمام بخواندند ، سكندر شاه بغايت برآشفت و گفت : يعنى كار بجايى رسيده است كه نامهيى چنين به من نويسند ، و مرا بلشكر ترسانند ، و بدين نوع سخنبندى را از من طلب دارند ؟ بگيريد اين قاصد را و از برج بشيب اندازيد تا هلاك گردد ! در حال در بادرفتار چسبيدند و او را محكم در بستند ، بادرفتار گفت
هامش
( 1 ) - تكرار « اول »
( 2 ) - در اصل : نكند