برادر خورشيد شاه ايرانيم ، بر در مصر حرب بود چون شكست بر لشكر مصر افتاد ، مگر برادر من در ميان لشكر تنها مانده است ، غلبه كردهاند و او را بخم كمند گرفتهاند و به اسكندريه آوردهاند . من برادر اويم ، به اجازت شاه جهان ملك داراب و شاهزادهء ايران فيروز شاه ، آمدهام تا ملك اسكندريه بگشايم و اسكندر شاه را در حكم در آرم و مال اسكندريه را با برادرم به پيش ملك داراب ببرم ؛ اما تو كيستى كه بس لطيف و زيبايى ! دختر گفت اى جوانمرد ، بدان كه مرا نام گلاندام است ، دختر اسكندر شاهم . بطلب صيد بيرون آمده بودم خود صيد تو شدم و بدست تو گرفتار شدم و خدمتكارانم در عقباند و آن جوانرا كه نشان ميدهى ، راستست ، در بند است ، اما هيچ گزندى بوى نرسيده است . جمشيد شاه گفت اى دختر ، تو با من سر درآور كه عاشق تو شدم تا ترا نكاح كنم و خاتون اردوى من شوى و مال و گنج كه دارم جمله فداى تو كنم . دختر گفت تو راست مىگويى ، مرا نيز به تو ميلى شده است ، اما چنين نمىشود ، مرا بگدار تا بروم و در شهر باشم تا چون تو برسى و شهر بگيرى من خود از آن توام و به هيچ نوع بىرضاى تو كارى نكنم و چندانك جان دارم در وفاى تو بكوشم و من نيز از اندرون شهر شما را مدد كنم و شايد كه خورشيد شاه را خلاص كنم و در دروازه را بگشايم و شهر را به تو تسليم كنم . جمشيد شاه گفت اين از براى آن ميگويى تا ترا بگدارم تا به روى ؟ دختر سوگند خورد كه من از آن توام . جمشيد شاه او را بگداشت تا برفت پيش مردم خود ، و رو به شهر نهاد .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه جمشيد شاه ديد كه گل اندام رفت ، بفرمود تا مكتوبى نوشتند با مكتوبى كه ملك داراب نوشته بود ، بباد رفتار عيار دادند و گفت : اين مكتوب را ببر به پيش اسكندر شاه تا چه جواب گويد . ما نيز در عقب رسيديم . پس باد رفتار مكتوب را بسته و رو بسكندريه نهاد ، چون رسيد دروازهبانان گفتند چه كسى و از كجا مىرسى ؟ گفت : من قاصدم و نامه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 711
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧١١