مىآمد . جمشيد شاه مگر بطلب شكار از لشكر دور مانده بود تا شكارى در پيش جمشيد شاه پيدا شد . جمشيد شاه در پى شكار مىراند . شكار رو بدرهيى كرد ، جمشيد شاه در عقب ، چون در ميان دره رسيد ، جمشيد شاه نگاه كرد ، از آن طرف درهسوارى را ديد ، و آن سوار گلاندام بود .
راوى گويد كه او نيز در پى شكار از مردم خود دور افتاده بود ، از قضاى آسمانى هر دو بهم رسيدند . گل اندام نعره زد كه هى ! چه كسى كه درين شكارگاه ما آمدهاى ؟ جمشيد شاه گفت : تو چه كسى كه چنين تحكم مىكنى ؟ گل اندام گفت : من اينم ! و دست به تير كرد و بر جمشيد شاه تير انداخت . جمشيد شاه از خود رد كرد . گل اندام تير ديگر بينداخت ، هم رد كرد . تير سيوم جمشيد شاه گفت :
اى جوانمرد ، دو تير انداختى ، يكى بگير ! گل اندام سپر در رو كشيد . جمشيد شاه تيغ برآورد و حمله كرد ، خواست كه بزند ، باز پشيمان شد ؛ در حال تيغ در چپ انداخت و مركب درو جهانيد و دست مردى فراز كرد و كمربند او را بگرفت و زور كرد و از صدر زينش در ربود و بر روى دست درآورد ؛ كلاه خود از سروى دور افتاد ، رويى پيدا شد چون خورشيد منير كه از زير ابر پيدا شود . جمشيد شاه حيران ماند ، وقت بود كه بيهوش شود ، خود را به مردى نگاه داشت و او را در پيش زين كوهه بنشاند و گفت اى دلارام ، تو كيستى و نامت چيست ؟ بازگوى ! گل اندام گفت جايى فرود آى تا بگويم . جمشيد شاه را لشكر در آن حوالى فرود آمده بودند ، مركب براند تا بلشكرگاه رسيد . خدمتكاران پيش آمدند كه اى شاه اين كيست كه گرفتهاى ؟ جمشيد شاه گفت اين صيد منست كه يزدان از غيب فرستاده است ؛ در خيمه شد و كلاه خود از سر بر گرفت . آن روى جمشيد شاه چون خورشيد تابان از زير ابر بيرون آمد . گل اندام به صد مرتبه بيشتر ازو شيفته شد . جمشيد شاه گفت كه راست بگوى كه چه كسى ؟ گل اندام گفت اول تو بگو كه چه كسى و درين ملك بچه كار آمدهاى تا من نيز راست بگويم . جمشيد شاه گفت مرا نام جمشيد شاهست ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 710
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧١٠