بود كه شخصى از بالا تيرى بر بهزاد انداخت . بهزاد نيز دست به تيروكمان كرد .
لشكر بيكبار بر كنار خندق آمدند و دست به تيروكمان كردند و جنگ پيوسته شد ، از زيروبالا جنگ مىكردند و مردم ايران پيش ميرفتند و خلق هلاك مىشدند .
تا شب جنگ كردند ، هيچ فايدهيى نبود ؛ چون شب درآمد بسيار خلقى تلف شده بودند ، از اهل مصر كمتر كه در پس ديوار بودند . ملك داراب فرود آمد ، جملهء امراى دولت جمع شدند ، بعد از جلاب و شراب و نعمت سخن در انداختند . ملك داراب از حال شهر از بهزاد سؤال كرد . بهزاد خدمت كرد و گفت : اى شاه جهان ، معلوم دان كه شهر مصر غلبهاند و خلق شهر بسيارند ، گرفتن اين شهر مشكل است ، مگر بصبر توان گرفتن . طيطوس گفت : من نيز احتياط كردهام ، حاليا گرفتن اين شهر اندك روزى چند مانده است . فهر طايفى از جاى خود برخاست و خدمت كرد و گفت : اجازت باشد كه من نيز با لشكر گران عزم ملاطيه كنم و كار خود را راست كنم ، سى هزار سوارست . پس فهر و مهر و جهر هر سه برادر خدمت كردند و سىهزار سوار برداشتند و رو به ملاطيه كردند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 708
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٠٨